خواندنی هایی درباره جلیقه های ضد گلوله!

جالب است بدانید که این جلیقه ها به راستی ضد گلوله نبوده و عبارت مقاوم در برابر گلوله به منظور تعریف آن ها مناسب تر خواهد بود.


رونمایی هیوندای از نسل جدید پیشرانه هایش (+عکس)

این موتور با آخرین نسخه گیربکس های اتوماتیک دبل کلاچ هیوندای ترکیب شده که تعویض دنده های نرم و سریع تر را نسب به گذشته به همراه دارد


مهر تایید وزارت بهداشت بر بیمارستان بانک ملی (+عکس)

با مجوز وزارت بهداشت درمان و اموزش پزشکی و معاونت درمان شهید بهشتی، بیمارستان بانک ملی ایران در فضایی بالغ بر ۱۰۰۰ متر مربع درطبقه دوم که ...


مصاحبه علی مطهری با یک نشریه فرانسوی

جدیدترین اخبار از رفع حصر، برجام و حضور زنان در ورزشگاهها

نائب رئیس مجلس شورای اسلامی ایران که برای ملاقات با رئیس مجلس ملی فرانسه در پاریس به سر می‌برد، اطمینان می‌دهد که جمهوری اسلامی ایران همه آنچه را که لازم باشد انجام خواهد داد تا توافق هسته‌ای ایران ادامه یابد.


کوتاه قدها این مطلب را از دست ندهند

مهم‌ترین نكته در استایل تمركز كردن روی چیزهایی است كه می‌توانید آنها را تغییر دهید. هر چند بیشتر مواقع ما آدم‌ها روی مسائلی در ظاهر خود تمركز ...


رقص شوم زنم در میهمانی شبانه زندگی ام را به هم ریخت

رقص شوم زنم در میهمانی شبانه زندگی ام را به هم ریخت

حوادث | پنجشنبه ۲۵ شهريور ۹۵ ساعت ۹:۱۴ | نسخه چاپي

مشکل من و نامزدم از میهمانی خانه برادرش شروع شد. برادرزنم جشن سومین سالگرد ازدواجش را گرفته بود و فامیل زنش سبیل‌در‌سبیل و قروقاطی نشسته بودند

نامزدم از من خواست کمی خودمانی‌تر باشم و مثل آن‌ها جلف‌بازی دربیاورم. بعد از چنددقیقه صدای موسیقی بلند شد و همه می‌گفتند من باید برقصم. در این لحظه نامزدم با لباسی زننده از اتاق بیرون آمد و دست مرا گرفت تا مثل برادرش و عروسشان با هم برقصیم. به چشمانش خیره شدم تا شاید شرم کند. فایده‌ای نداشت. من زیربار نرفتم؛ چون اصلا اهل این حرف‌ها نبوده و رقص بلد نیستم.
در آن جلسه تمامی زوج‌های جوان شروع به رقصیدن کردند. من گوشه‌ای نشسته بودم و خودخوری می‌کردم؛ ولی چیزی نمی‌گفتم که توهین به خواسته دیگران یا بی‌احترامی تلقی نشود. نرقصیدن من بهانه‌ای شد تا مادرزنم کینه به دل بگیرد و با رفتارهایش عذابم بدهد. اولین کار آن‌ها مسافرت خانوادگی بیست‌روزه بدون اطلاع من بود و هرچه زنگ می‌زدم، رد تماس می‌دادند. متاسفانه مادرهمسرم از روز اول جلوی پای ما سنگ می‌انداخت. هر عید و مناسبتی که فرا می‌رسید، مرا خون جگر می‌کرد و می‌گفت باید کادوی گران‌قیمت و ریخت‌وپاش آن‌چنانی کنی. کارم به جایی رسیده بود که از عهده خرج‌ومخارج لوازم آرایشی و هزینه‌های سنگین سالن آرایش و زیبایی نامزدم برنمی‌آمدم. خسته شده‌ام. اگر تا حالا چیزی نگفته‌ام، به‌خاطر احترام پدرم بود؛ چون نامزدم دختر دوست قدیمی‌اش بود و او برایم انتخاب کرده است. اما حالا دست‌به‌دامان مرکز مشاوره شده‌ام. با این وضعیت نمی‌توانم ادامه بدهم

اگر اين مطلب را پسنديده ايد، آن را به اشتراك بگذارد:

دیدگاه شما چیست؟