خروج پیکر 4 تن از زیر آوار پلاسکو

سخنگوی ستاد مدیریت بحران ریزش ساختمان پلاسکو از خروج پیکر 4 تن از جانباختگان از زیر آوار خبر داد.



طرح جالب نیویورکر از فیلم فروشنده

مجله نیویورکر طرحی از فیلم «فروشنده» به کارگردانی اصغر فرهادی منتشر کرد.


خزانه بانکها سه قفله شد/توقف وام دهی بانکها در آستانه شب عید

کمتر از دو ماه به پایان سال باقی مانده و تقاضا برای دریافت وام از بانکها به اوج می رسد،اما جوابِ منفی است که بر روی هر درخواستی می نشیند؛ گویا ...


زندگی زنان در ژاپن، سرزمین نظم و قانون

زنانی در کیمونوهای افسانه ای یا زنانی در زندگی های ماشینی بدون انعطاف؟ تصور ما و شاید بسیاری از مردم دنیا از ژاپن میان این تصویرهای ضد و نقیض در رفت و آمد است. برای شناخت بیشتر از ملتی که در لطیفه ها از هر چیز به دردنخوری برق تولید می کنند، با زنی ایرانی که زندگی کاری اش را در این کشور می گذراند، صحبت کرده ایم.


رقص شوم زنم در میهمانی شبانه زندگی ام را به هم ریخت

رقص شوم زنم در میهمانی شبانه زندگی ام را به هم ریخت

حوادث | پنجشنبه ۲۵ شهريور ۹۵ ساعت ۹:۱۴ | نسخه چاپي

مشکل من و نامزدم از میهمانی خانه برادرش شروع شد. برادرزنم جشن سومین سالگرد ازدواجش را گرفته بود و فامیل زنش سبیل‌در‌سبیل و قروقاطی نشسته بودند

نامزدم از من خواست کمی خودمانی‌تر باشم و مثل آن‌ها جلف‌بازی دربیاورم. بعد از چنددقیقه صدای موسیقی بلند شد و همه می‌گفتند من باید برقصم. در این لحظه نامزدم با لباسی زننده از اتاق بیرون آمد و دست مرا گرفت تا مثل برادرش و عروسشان با هم برقصیم. به چشمانش خیره شدم تا شاید شرم کند. فایده‌ای نداشت. من زیربار نرفتم؛ چون اصلا اهل این حرف‌ها نبوده و رقص بلد نیستم.
در آن جلسه تمامی زوج‌های جوان شروع به رقصیدن کردند. من گوشه‌ای نشسته بودم و خودخوری می‌کردم؛ ولی چیزی نمی‌گفتم که توهین به خواسته دیگران یا بی‌احترامی تلقی نشود. نرقصیدن من بهانه‌ای شد تا مادرزنم کینه به دل بگیرد و با رفتارهایش عذابم بدهد. اولین کار آن‌ها مسافرت خانوادگی بیست‌روزه بدون اطلاع من بود و هرچه زنگ می‌زدم، رد تماس می‌دادند. متاسفانه مادرهمسرم از روز اول جلوی پای ما سنگ می‌انداخت. هر عید و مناسبتی که فرا می‌رسید، مرا خون جگر می‌کرد و می‌گفت باید کادوی گران‌قیمت و ریخت‌وپاش آن‌چنانی کنی. کارم به جایی رسیده بود که از عهده خرج‌ومخارج لوازم آرایشی و هزینه‌های سنگین سالن آرایش و زیبایی نامزدم برنمی‌آمدم. خسته شده‌ام. اگر تا حالا چیزی نگفته‌ام، به‌خاطر احترام پدرم بود؛ چون نامزدم دختر دوست قدیمی‌اش بود و او برایم انتخاب کرده است. اما حالا دست‌به‌دامان مرکز مشاوره شده‌ام. با این وضعیت نمی‌توانم ادامه بدهم

اگر اين مطلب را پسنديده ايد، آن را به اشتراك بگذارد:

دیدگاه شما چیست؟