ثروت این ۸ نفر با دارایی نیمی از مردم جهان برابری می‌کند

شکاف طبقاتی و مالی در جهان بهحدی رسیده است که در حال حاضر ثروت هشت مرد به اندازه ۳.۶ میلیارد جمعیت جهان است.


دفتر یاسر هاشمی و مشاوران آیت الله پلمب شد

دفتر یاسر هاشمی فرزند آیت الله هاشمی رفسنجانی و تعدادی از مشاوران آیت الله پلمب شد.


آیا محسن رضایی،مصوبه مجمع تشخیص مصلحت را زیر پا می گذارد؟

جبهه مردمی نیروهای انقلاب به عنوان یک تشکل سیاسی نوظهور، خیلی زود مورد پشتیبانی «سرلشکر» محسن رضایی قرار گرفت.


خودروی احتمالی سال 2040 بنز+تصاویر

بر خلاف مدل استریم لاینر W196 اصلی، خودروی طراح کره‌ای یک کابین کاملا بسته داشته و به سامانه‌های کمکی آیرودینامیکی به روز مجهز شده است. از طرفی ...


مانتوها از آغاز تاکنون چه تغییراتی کرده اند؟!

درباره تغییرات پوشش در سال های گذشته مثل خیلی موارد دیگر هیچ مرجع و آمار و کتابی وجود ندارد تا نشان بدهد لباس های ما ایرانی ها در دهه های گذشته ...


زن قبل از مرگ خودخواسته به خواب مرده شور آمده بود / رویای صادقه در غسلخانه تعبیر شد

زن قبل از مرگ خودخواسته به خواب مرده شور آمده بود / رویای صادقه در غسلخانه تعبیر شد

حوادث | يكشنبه ۱۴ شهريور ۹۵ ساعت ۱۴:۵۶ | نسخه چاپي

ساعت کاری تمام شد، مثل همیشه آماده رفتن به خانه شدیم و باز مثل روزهای دیگر در راه بازگشت به جسدهایی که در آن روز دیده بودم فکر می‌کردم. آن شب چون خیلی خسته بودم زود به خواب رفتم و خواب عجیبی دیدم. خانمی را که برای شست‌وشو به غسالخانه آورده بودند، زنده بود و دست و پایش را با زنجیر بسته بودند و روی سنگ گذاشتنش و شروع به شستن کردند، فقط انگار جای سیلی و ضربه روی صورتش بود، در خواب خیلی منقلب شدم.

گریه کردم و برایم خیلی عجیب بود. صبح در حالی که درگیر تعبیر این خواب در ذهنم بودم به بهشت زهرا (س) آمدم و برای کار روزانه آماده شدم. در ابتدا قبل از شروع کار برای همکارانم ماجرای خوابم را تعریف کردم. حتی این که آن خانم چه لباسی پوشیده بود یا روی کدام سنگ او را می‌شستند.
آن روز تا غروب جنازه‌ها را شستیم و همه چیز عادی بود. زمان استراحت شد و رفتیم برای آماده شدن و رفتن. در حال پوشیدن لباس‌های خود بودیم که عده‌ای از همکارانم را صدا زدند که جنازه‌ای برای شستن آورده‌اند. چند لحظه‌ای از رفتن آنها نگذشته بود که دیدم با تعجب و سراسیمه آمدند گفتند بیا همان که می‌گفتی آوردند! خشکم زد. با صدای لرزان گفتم: چه می‌گویید؟ چه شده؟ من، من گفتم؟ آهسته آهسته با ترس عجیب رفتم داخل غسالخانه! باور کردنی نبود، نه‌تنها من بلکه آن روز 14 یا 15 نفر بودیم. همه این صحنه را دیدند. روی پاهایم نمی‌توانستم بایستم. خانمی سیلی خورده! چه می‌بینم! چند لحظه بعد به خودم آمدم. رفتم از اقوامش ماجرا را بپرسم، یکی از بستگانش گفت: چند سال پیش بر اثر فشارهای روحی زیاد این بنده خدا مجنون می‌شود و در حالت شدید روحی قرار می‌گیرد. آن را با زنجیر به تخت تیمارستان می‌بستند. این اواخر هم حال بدی داشت تا این که خودش را از پشت بام تیمارستان به پایین می‌اندازد و فوت می‌کند.

اگر اين مطلب را پسنديده ايد، آن را به اشتراك بگذارد:

دیدگاه شما چیست؟