نماینده دلواپس: چرخ «سانترفروج‌ها» نمی چرخد!

عضو جبهه پایداری و منتقد برجام در تذکر شفاهیش، در یک اشتباه کلامی وقتی خواست از نچرخیدن چرخ‌های سانتریفیوژ انتقاد کند، در تلفظ این واژه به ...


«نه» سران خلیج فارس به عربستان؛ اتحادت را نمی خواهیم

سی و هفتمین اجلاس دو روزه سران کشورهای عرب حوزه خلیج فارس در حالی در منامه پایتخت بحرین به کار خود خاتمه داد که سعودی ها در مورد تشکیل «اتحاد ...


گزینه های احتمالی دبیرکلی جمعیت هلال احمر

با انتصاب علی اصغر احمدی، دبیر کل جمعیت هلال احمر به عنوان معاون سیاسی وزارت کشور، گمانه زنی ها برای انتخاب دبیرکل جدید هلال احمر افزایش یافته است.


قتل فجیع دو جوان در قروه

دو جوان در شهرستان قروه در کردستان به شکل فجیعی به قتل رسیدند.



داستان كوتاه طنز؛

يكي با ناز، آواز مي خوانَد!

گوناگون | چهارشنبه ۰۳ شهريور ۹۵ ساعت ۱۴:۱۱ | نسخه چاپي

جوانی، با اندامی ظریف و روحی لطیف، درحالی که به شدت بی تاب بود و قصد انجام کاری غیرطبیعی و شاید دلهره آور را داشت، با موهای ژولیده و رنگ و رویی پریده و دست و پایی لرزان، از کوچه ای باریک گذشت و با عجله خودش را به پیاده رو خیابان رساند.
جوان در حالی که خسته و نا امید به نظر می رسید، می خواست هر چه سریع تر خودش را به روی پُل بلند و ترسناک عابر پیاده برساند که مردی میانسال، بلافاصله با نگرانی دستش را گرفت و مانع حرکت او شد:" می خوای چیکار کنی جوون؛ خودکشی چاره درد نیست و..."
جوان با دست، مرد را کنار زد تا به راهش ادامه دهد:" بهتره مانع کارم نشی آقا؛ بنده می خوام برم غزل خداحافظی رو بخونم و خیالم رو برای همیشه راحت کنم! "
مرد، وحشت زده به جوان و پل مرگبار مقابلش نگاه کرد و بر خود لرزید:
" نه پسرجون، خواهش می کنم این کار رو نکن؛ تو هنوز جوونی و باید به خودت وخونواده ات رحم کنی!... "
جوان، مایوس تر ازآن بود که حرف های آن مرد مهربان، بتواند او را از اجرای تصمیم جدیدش منصرف کند. او باز هم سعی کرد از کنار مرد بگذرد و تصمیم خود را عملی کند:" نخیر! بی فایده اس! دیگه تحمل ندارم! باید فورا به این وضع اسفبار خاتمه بدم!..."
مرد هراسان و با همه توان، ملتمسانه بازوی جوان را گرفت:" نه جوون؛ تو رو به جون عزیزت از این تصمیم دلخراش بگذر!"
- ولم کن آقا! بکش کنار تا برم غزل...
- نه، من نمی ذارم! اگه می خوای بمیری، اول باید از روی جسد من رد بشی!... فهمیدی؟!
جوان غمگین و دلشکسته آه بلندی کشید و روی جدول خیابان نشست و بغض کرده سرش راپایین انداخت:" افسوس؛ افسوس که افسانه شدم آقا!..."
- غصه نخور پسر؛ تو هنوز اول راهی و حالا حالاها آرزو داری!
- کدوم آرزو؟! اون آقا همه آرزوهای منو بر باد داد و چشمه استعدادم رو کور کرد!
- الهی که کور بشه؛ کدوم آقا؟
- رییس انجمن شعر محله مون؛ اون هیچ توجهی به احساساتم نکرد و بهم گفت: بهتره بری دنبال یه هنر دیگه، چون شعر جدیدت، قابلیت لازم رو نداره و تو به درد لای جرز دیوار می خوری!... به نظر شما برم آقا؟!
- کجا؛ لای جرز دیوار؟!
- نه؛ دنبال یه هنر دیگه! اون معتقده که من برای همیشه شعر و شاعری رو کنار بذارم و برم دنبال یه هنری که مفید باشم و به درد بخورم!... به نظر شما، اون درست می گه؟!
- که بری دنبال یه هنر دیگه؟!
- نه؛ این که من به درد لای جرز می خورم؛ به نظرشما، می خورم!
- به درد لای جرز؟!
- نه آقا، به دردِ یه هنر دیگه؛ شما فکر می کنین من در یه هنر دیگه، مثلا خوانندگی، می تونم بدرخشم و به درد بخورم؟ اتفاقا صدای خیلی ناز و دلنوازی هم دارم!
- والا چه عرض کنم!... ببینم پسرجون، شما چند ساله شعر می گی؟
- به سال هم نمی رسه؛ یه ماه و یه هفته و یه ساعته، اما تجربه و استعدادم زیاده و بابام خیلی بهم افتخار می کنه!
- آفرین به تو و بابات!... حالا اون شعر جدیدت رو بده ببینم چه جوریه!
- فوق العاده اس آقا؛ فوق العاده!... ایناهاش!
جوان با خوشحالی از جیب پیراهن چرک مرده اش یک صفحه کاغذ پاره بیرون آورد و به مرد نشان داد:" شما بخونین و ببینین که چه وزن و قافیه مستحکمی داره! من اسم این شعررو گذاشتم غزل خداحافظی!... بفرمایین!... اصلا اجازه بدین خودم براتون بخونم؛ عمیق و با احساس!... بخونم؟!
- بخون!
- ای عشق نامهربان! کویر دلم صحرایی ست- ببار دَمی باران که وجودم غوغایی ست!... آه ای عشق نامهربان من! چرا این قدر جِلز و وِلز می کنی و مرا در کویر صحرایی ام، هِی می چزانی و کبوتران ساحل دلم را در زیر رگبار باران، جزغاله می کنی و آن ها را از بام خانه کبودم به سوی دشت گِل آلود یک آبادی بسیار دور، می پرانی و چنین غوغا به پا می کنی؟!...
- بَه بَه، عجب قلم زیبایی و عجب شعرِشگفت انگیزی!... آفرین!!... به نظرم خیلی جالب و تصویری و چشم نوازه!... احسنت به شما!!... اما متوجه نشدم؛ این غزله؟!!
- بله؛ یه غزل ناب و جدید؛ یه سَبک مبتکرانه و ترکیبی؛ ابتکار خودمه؛ خودِ خودم!!
مرد ناباورانه و به یکباره دستهایش را گشود و با شیفتگی تمام، جوان را درآغوش فشرد:" بابا، ایوالله!... تو دیگه کی هستی پسر؟! این یه شاهکاره و تو یه شاعر بزرگ؛ بزرگِ بزرگ!!"
جوان که از حرف های مرد، به سر ذوق آمده بود، بلافاصله کاغذ را در جیب گذاشت و امیدوار و خندان و با شتاب، به سمت پل بلند خیابان شروع به دویدن کرد...
- حالا کجا با این عجله؟!
- داره دیر می شه، باید برم خودم رو آماده کنم؛ امشب می خوام برم تلویزیون و در مقابل میلیون ها بیننده، این غزل زیبارو بخونم تا همه به حقانیت شعرم پی ببرن!
- شما فعلا حال و روز مناسبی نداری جوون؛ تنها نرو!
- تنها نمی رم؛ باباجونم هم باهام میاد؛ بابام هیکل و سبیلی داره این هوا؛ اون می تونه حرف منو به کرسی بنشونه و ثابت کنه که غزل خداحافظی من...
ادامه حرف های جوان در میان سر و صدای عابران و بوق های گوشخراش و عذاب آور ماشین های خیابان گم شد و...
****
... چند ساعت بعد، جوان شاعرکه آرام و قرار نداشت و از شادی در پوست خود نمی گنجید، با موهای ژولیده در یکی از استودیوهای پخش مستقیم تلویزیون نشسته بود و در انتظار شروع برنامه، لحظه شماری می کرد. پدرِ غول پیکر و چهارشانه پسرجوان، درحالی که با ابهت دستی به سبیل های ضخیم و از بناگوش دررفته اش می کشید، خطاب به مجری لاغر اندام و استخوانی برنامه گفت:" پس چرا شروع نمی کنی پهلوون؟!"
مجری با دلخوری به پدر نگاه کرد و سپس به جناب کارگردان چشم دوخت تا دستور شروع برنامه را صادر کند... چند لحظه بعد، مجری رو به دوربین فیلمبرداری کرد و لبخندزد:
" سلام، بیننده های معزز! ما اکنون در شبکه ای مردمی که متعلق به شماست، درکنار یکی ازشعرای جوون کشورمون نشستیم؛ جوونی آماتور که به قول خودش غزلی جالب و متفاوت و فوق العاده سروده؛ غزلی که ترکیبی و جدید و واقعا شنیدنیه!... این جوون که ظاهرا از صدایی ناز و آوازی دلنواز و آرامش بخش هم برخورداره، در پشت صحنه به ما گفت که اگه با صدای زیباش این غزل رو برامون بخونه، همه بیننده های این برنامه، مات و حیرون و شگفت زده می شن و... خب، ما در راستای اهداف مون که همانا بهادادن به نسل جوون هستش، میکروفون رو به خودش می دیم تا با شما عزیزان صحبت کنه... به قول معروف؛ کاررو باید داد به کاردون! خب این شما و اینم یه جوون کاردون!"
جوان میکروفون را به دهانش نزدیک کرد و به سختی آب دهانش را قورت داد:" سلام! بنده متولد سال هزارو سیصدو هفتادو پنج..."
مجری با دو پای پیاده، توی حرف جوان، پرش سه گام انجام داد:" معذرت می خوام! بهتره از تولد بگذری و به اصل مطلب بپردازی!"
- چشم! عرض کنم که من یه ماه و یه هفته و هفت ساعت قبل، شعرگفتن رو شروع کردم و...
- شعررو وِل کن و از غزل جدیدت برامون بگو!
- بله اطاعت؛ عرض کنم من وقتی این شعر معروف و محبوب رو می سرودم، خودم احساس می کردم که...
- ای بابا! ما چیکار به احساس شما داریم؟! احساس شما یه موضوع شخصیه و به خودت مربوطه؛ ما داریم در مورد غزل صحبت می کنیم، نه احساس!!
پدرجوان که تا آن لحظه دندان روی جگرگذاشته بود، درحالی که سبیل پُر پشت خود را به رخ مجری می کشید، از جا بلند شد و با ناراحتی گفت:" تو چی داری می گی اسکلتِ متحرک؛ مگه قرار نبود کاررو بدی به کاردون؟! خب بذار این بچه حرفش رو بزنه! "
مجری به پدر چشم غره رفت:" شما دخالت نکن بابای بچه! فکرکردی از سبیل کلفت و هیکل گُنده ات می ترسم؟! اگه خیلی حرف بزنی می گم آقای تصویربردار، نصف هیکلت رو از کادر تلویزیون خارج کنه ها !"
- هیکل منو خارج کنه؟!!
و با برافروختگی تمام، ازجا بلند شد و مُشت سنگین خود را گره کرد و فریاد زد:"حالا کاری می کنم که هیکل قِناسِت، بِنکُل از رو زمین خارج و ریشه کن بشه و ننه ات به عزات بشینه!"
مجری به یکباره از جا بلند شد و وحشت زده بر خود لرزید:" ای بابا! یکی به دادم برسه؛ مثل این که جدی جدی می خواد منو بزنه!... آخ چشمم!... آی دماغم!..."
... ناگهان صدای بُهت زده کارگردان برنامه، درتمام استودیو پیچید و بعد از انتقال به روی آنتن، ازگیرنده های میلیونی یک شبکه متعلق به بینندگان معزز، به گوش رسید که:
" ای آقا! برنامه رو قطع کنین! آبرومون رفت!... ای وای چی شدی آقای مجری؟! یکی اینو از کف استودیو جمع کنه!... قطع اش کنین آقا!... برنامه رو قطع کنین!..."
بلافاصله نوشته ای با این عنوان برصفحه تلویزیون های خانگی نقش بست:
" ادامه برنامه، تا چند لحظه دیگر!"
****
... سه روز بعد از کتک کاری در استودیوی شبکه مردمی، شاعرجوان تصمیم گرفت تا دست از شعر و شاعری بردارد و خواننده شود که هم برایش نان و نوایی خواهد داشت و هم معروفیتی زود هنگام؛ او می تواند مدتی بعد، یک "سی دی" یا حتی "دی وی دی" جانانه به بازار موسیقی ارائه و در گوشه ای از این شهر درندشت، کنسرتی بزرگ برگزار کند و...
... جوان، پس ازگذراندن یک دوره طولانی مدتِ بیست و چهار روزه آموزش صدا و بیان، به قصد پیشنهاد یک کارمشترک و کاملا هنری و نیز مراسم آشتی کنان، خوشحال و با عجله به سمت خانة رییس انجمن شعر محله شان حرکت کرد...
رییس انجمن که شاعری میانسال و حساس بود، وقتی از نیت شاعرسابق و خواننده فعلی اطلاع پیدا کرد، رو به او گفت:"پس شما واقعا قصد دارین از روی اشعار بنده، آواز بخونین؛ درسته؟!"
جوان که از خوشحالی تصمیم جدید خود، بی تاب بود و لحظه ای آرام و قرار نداشت، جواب داد:" بله استاد؛ مطمئن باشین که صدای دلنشین من، به اشعارخوب شما ارزش بیشتری می ده و اثری ماندگار خلق می شه!"
- ولی من فکر می کنم که شما برای این کار، هنوز خیلی جوونین!
- این چه حرفیه استاد؟! بنده کاری می کنم که عین توپ صدا کنه؛ صدای ناز و دلنواز از من و شعرناب از شما؛ بقیه اش با خدا!
- شما اطمینان دارین که از پس این کار بسیار مهم...
- بله که دارم!
و از فرط خوشحالی و اطمینان، به یکباره از جا بلند شد و ذوق زده دستهایش را به هم کوبید:" ای وای استاد! اگه برنامه مون از تلویزیون پخش بشه، چی می شه؟! ما باید همه شبکه های داخلی و خارجی رو تصرف کنیم و با هنرنمایی خودمون، دنیارو پوشش بدیم!... حالا اگه اجازه بفرمایین بنده یه دهن آواز براتون بخونم تا شما، هم لذت وافر ببرین و هم بنده رو بیشتر باورکنین!
مرد شاعر، به خاطر حساسیت خاص خود نسبت به اشعارش، با نگرانی و دلهره به دهان خواننده جوان چشم دوخت و او شروع به خواندن کرد! آن هم چه خواندنی؛ صدای گوشخراش جوان به حدی شاعر پیر را تحت تاثیر قرار داد که او به یکباره و به طورهمزمان، دچار سکته قلبی و مغزی شد و... رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات!"
****
... یک هفته پس از مراسم خاکسپاری استاد، شاعر قبلی غزل خداحافظی و خواننده خوش صدای فعلی؛ به خانه آن مرحوم رفت و با ملاحظه عکس آن عزیز از دست رفته بر دیوار منزل، های های مثل ابر بهاران گریه کرد و بر سر و صورت خود زد. دختر جوان استاد، درحالی که اشک می ریخت، در کنارخواننده نشست تا او بیش از این احساس دلتنگی و نیز شرمندگی نکند!
خواننده درحالی که آب دماغش را می گرفت، گفت:
" واقعا که مرد نازنینی بود! خدا رحمت کنه؛ اگه زنده می موند، اشعار ناب ایشون و صدای دلنشین بنده، همه شبکه های تلویزیون و گیرنده های دیجیتال و کانال های ماهواره رو قبضه می کرد، اما افسوس، افسوس که... خب حالا اگه موافق باشین بنده به یاد پدر مرحوم تون، با آوازی بسیار ناز و دلنواز، شعر غزل خداحافظی رو براتون بخونم تا روح اون خدابیامرز شاد بشه!"
دختر، با شنیدن این حرف، هراسان و بدون فوت وقت، به یکباره ازجا بلند شد و...
... چند لحظه بعد، بستگان سیاه پوش و اهالی سوگوارِ خانة استاد و همه همسایگان، دخترجوان و پابرهنه ای را دیدند که گریان و وحشت زده، با شتاب هرچه تمام تر، درحیاط را به هم کوبید و به سمت نقطه ای نامعلوم پا به فرارگذاشت!...

اگر اين مطلب را پسنديده ايد، آن را به اشتراك بگذارد:
برچسبها: داستان طنز ،