مهر تایید وزارت بهداشت بر بیمارستان بانک ملی (+عکس)

با مجوز وزارت بهداشت درمان و اموزش پزشکی و معاونت درمان شهید بهشتی، بیمارستان بانک ملی ایران در فضایی بالغ بر ۱۰۰۰ متر مربع درطبقه دوم که ...


رونمایی هیوندای از نسل جدید پیشرانه هایش (+عکس)

این موتور با آخرین نسخه گیربکس های اتوماتیک دبل کلاچ هیوندای ترکیب شده که تعویض دنده های نرم و سریع تر را نسب به گذشته به همراه دارد


پرسپولیس 0 - 1 پیکان/ نخستین شکست سرخ‌ها در لیگ (+جدول)

دیدار تیم‌های پرسپولیس و پیکان با برتری شاگردان جلالی به پایان رسید.


قیمت محصولات سایپا در سال 96 اعلام شد (+جدول)

قیمت تمام محصولات سایپا برای سال جاری به شرح ذیل اعلام شد


سرگردانی ۲ گردشگر ایرانی در تایلند بعد از حمله یک فیل!

دو گردشگر ایرانی در سفر به تایلند، پس از حمله‌ی یک فیل، به حال خود رها شدند و نه تنها عوامل تور و آژانس مسؤولتی در قبال‌شان نپذیرفتند که سفارت ...


مرد رویاهای دختر جوان ، شیطان هوس باز بود

مرد رویاهای دختر جوان ، شیطان هوس باز بود

حوادث | شنبه ۲۳ مرداد ۹۵ ساعت ۰:۲۸ | نسخه چاپي

دختر جوان که همراه دخترخاله اش برای دیدن مرد رویاهایش به محل قرار رفته بود تا یک قدمی اقدام شیطانی مرد فریبکار پیش رفت اما توانست با کمک دخترخاله اش پا به فرار بگذارند.
به گزارش گروه آرشیو زنی میان‌سال با ظاهری به‌هم‌پاشیده که حاکی از دل نگرانی و اضطراب او بود، همراه دختر سیزده‌ساله‌اش وارد کلانتری١١ مشهد شد. او دستش را روی قفسه سینه‌اش گذاشته بود و نفس‌نفس می‌زد که با راهنمایی افسرنگهبان، این مادر و دختر به اتاق مشاوره کلانتری معرفی شدند.
زن آرام‌وقرار نداشت و فرصت نمی‌داد افسر کارشناس مشاوره پلیس صحبت کند. تندتند حرف می‌زد و می‌گفت: «خواهش می‌کنم ما را راهنمایی کنید. من در این شهر غریبم و این بچه هم پدر ندارد. خودم به‌تنهایی او را بزرگ کرده‌ام. ده سال قبل شوهرم در حادثه تصادف فوت کرد. من با رنج و تلاش، دو دخترم را بزرگ کردم و نگذاشتم جای خالی پدر را احساس کنند.»
در‌حالی‌که زن میان‌سال پس از بازگو‌کردن این حرف‌ها بغض کرده و نمی‌توانست حرف‌هایش را ادامه بدهد، افسر پلیس زن از مادر شیما خواست چنددقیقه‌ای بیرون اتاق منتظر باشد.
افسر پلیس زن از دختر نوجوان خواست تا ماجرا را به‌صورت کامل و بدون هیچ‌ کم‌وکاستی برایش تعریف کند و شیما درحالی‌که گریه می‌کرد، با صدایی لرزان گفت: «از اول تابستان به مادرم می‌گفتم برایم گوشی هوشمند بخرد؛ اما او توجهی به این خواسته من نمی‌کرد. توی خانه بیکار بودم و حوصله‌ام سر می‌رفت تا اینکه شاگردممتاز شدم و مادرم هم برای قدردانی از این کارم، یک گوشی تلفن‌همراه برایم خرید. به دور از چشم او وارد فضای مجازی شدم و نرم‌افزار تلگرام را روی گوشی هوشمندم نصب کردم. در گروه‌های مختلف عضو شدم تا اینکه در یکی از این گروه‌ها با مردی آشنا شدم. او می‌گفت ٢٣سال دارد و اسمش سیاوش است. برای هم عکس می‌فرستادیم و با هم دوست شدیم. سیاوش به من وعده ازدواج و زندگی رؤیایی می‌داد. او همیشه از زیبایی من تعریف می‌کرد و من هم از این حرف‌ها خوش‌حال می‌شدم.»
شیما ادامه داد: «هفته قبل برای مسافرت با مادر و خواهرم به مشهد آمدیم و میهمان خاله‌‌ام بودیم. موضوع را به دخترخاله‌ام اطلاع دادم. رابطه من و سیاوش برای دخترخاله‌ام خیلی جذاب به نظر می‌رسید. او از من خواست تا با سیاوش قرار ملاقات بگذارم. ما بهانه‌ای جور کردیم و به‌بهانه اینکه می‌خواهم با هم‌کلاسی‌های دخترخاله‌ام آشنا بشوم، از خانه بیرون زدیم. دل تو دلم نبود و می‌خواستم هر‌چه‌سریع‌تر مرد رؤیاهایم را ببینم. سر قرار که رسیدیم، با سیاوش روبه‌رو شدم؛ اما او از سنی که گفته بود، خیلی بیشتر نشان می‌داد. ما را سوار ماشینش کرد و می‌گفت کمی دور می‌زنیم و برمی‌گردیم.»
دختر نوجوان که نشانه استرس در چهره‌اش نمایان بود، گفت: «در ماشین سیاوش مشغول گوش‌دادن به موسیقی بودیم که متوجه شدم از شهر خارج شدیم. سیاوش در یک راه فرعی خاکی تغییرمسیر داد و کم‌کم جاده از دید خارج شد و سروصدای ماشین‌ها هم ساکت شد. دورتادورمان بیابان بود. تازه فهمیدم که بازی خورده‌ام. برای رهایی از چنگ این مرد شیطان‌صفت با او درگیر شدیم؛ اما حریفش نبودیم. او هردوی ما را کتک می‌زد و از ما می‌خواست تا سکوت کنیم؛ اما ما کم نیاوردیم و در فرصتی از ماشین پیاده شدیم و به‌سمت جاده فرار کردیم. او با دیدن این صحنه خودرویش را روشن کرد و به دنبال ما آمد؛ اما به‌دلیل اینکه ما نزدیک جاده شده بودیم، از ترس رهگذران، از کنار ما به‌سرعت گذشت و دور شد.»
شیما افزود: «با یک ماشین به خانه برگشتیم. در رابطه با اتفاقات افتاده هم با کسی صحبت نکردیم؛ اما مزاحمت‌های سیاوش شروع شده بود. او مدام با تلفنم‌ تماس می‌گرفت و با ارسال عکس‌هایی که برایش فرستاده بودم، مرا تهدید می‌کرد. من که دیگر تحمل نداشتم، موضوع را خاله‌ام گفتم و بعد از آن مادرم را هم در جریان این حادثه قرار دادیم. مادرم با شنیدن این موضوع، اشک می‌ریخت و بی‌قرار بود و دائما خودش را نفرین می‌کرد که چرا برایم گوشی خریده است. دستم را گرفت و به کلانتری آمدیم تا از این مرد مزاحم شکایت کنیم.»
اگر اين مطلب را پسنديده ايد، آن را به اشتراك بگذارد:

دیدگاه شما چیست؟