آمریکا نمی تواند مدعی حقوق بشر و قانونگرایی باشد

رییس جمهور گفت: آمریکا که تعهداتش را زیر پا گذاشته نمی تواند مروج حقوق بشر، قانونگرایی و  ثبات و امنیت در جهان باشد.


آمریکا نمی تواند مدعی حقوق بشر و قانونگرایی باشد

رییس جمهور گفت: آمریکا که تعهداتش را زیر پا گذاشته نمی تواند مروج حقوق بشر، قانونگرایی و  ثبات و امنیت در جهان باشد.


سبک رانندگی‌تان درمورد شخصیت شما چه می‌گوید

تام واندربیت، نویسنده کتاب «ترافیک: آنچه رانندگی درمورد شخصیت ما می‌گوید» در کتاب خود می‌نویسد، «باتوجه به اینکه خیلی از ما زمان بسیار زیادی ...


پایانی بر شایعه اختلاف بین روحانی و جهانگیری+ عکس

علیرغم اینکه از روز گذشته شایعاتی مبینی بر وجود اختلافات بین معاون اول با رییس جمهور مطرح شده بود و برخی خبر از استعفای جهانگیری می دادند اما ...


ماجرای زورگیری های یک زن

ماجرای زورگیری های یک زن

حوادث | سه شنبه ۱۹ مرداد ۹۵ ساعت ۸:۳۵ | نسخه چاپي

زندگی شیرین ما زمانی به هم ریخت که مادرم در محیط آرایشگاه با مواد مخدر صنعتی به نام «شیشه» آشنا شد. او تحت تاثیر حرف های دوستانش و برای کم کردن وزن خود به مصرف شیشه روی آورد که زندگی همه ما را نابود کرد...
دختر 20 ساله ای که به اتهام زورگیری از مسافران دستگیر شده است پس از آن که به سوالات تخصصی سروان همتی (افسر پرونده) پاسخ داد در تشریح سرگذشت تلخ خود گفت: پدرم کارمند بود و مادرم نیز سالن آرایشگری داشت. زندگی آرام و خوبی داشتیم و من که دختر نوجوانی بودم در کلاس های آموزشی شنا شرکت می کردم و دوست داشتم روزی نجات غریق شوم، اما به یک باره این زندگی شیرین به همراه آرزوهای من بر باد فنا رفت چرا که مادرم به مواد مخدر صنعتی آلوده شده بود. او که احساس می کرد به خاطر چاق بودنش مورد سرزنش دیگران قرار می گیرد تحت تاثیر حرف های دوستان ناآگاهش که مصرف «شیشه موجب کاهش وزن می شود» به مصرف مواد مخدر صنعتی روی آورده بود، اما نه تنها وزنی کم نکرد بلکه خیلی زود دچار توهمات روحی و روانی شد به طوری که مجبور شدیم چند بار او را در بیمارستان بستری کنیم این درحالی بود که شیشه تاثیر خود را بر روح و روان مادرم گذاشته بود و او با کارها و رفتارهایی که انجام می داد زندگی را بر ما سخت کرده بود و پدرم مجبور شد او را طلاق بدهد با این وجود منزلی را در بولوار هاشمیه مشهد برایمان اجاره کرد و هزینه های زندگی ما را می پرداخت در همین روزها خواهر بزرگ ترم ازدواج کرد و من هم که دیگر آزادانه رفت و آمد می کردم با پسری در خیابان آشنا شدم و با او ازدواج کردم، ولی این ازدواج هم مانند دیگر ازدواج های خیابانی چند ماه بیشتر طول نکشید و در نهایت مهر طلاق بر صفحه شناسنامه ام جا خوش کرد. از آن روز به بعد با زنی آشنا شدم که پارتی های شبانه مختلط در منزلش برگزار می کرد و من هم همواره در این پارتی ها شرکت می کردم اگرچه مادرم کمی از نظر روحی بهتر شده بود اما کاری به رفت و آمدهای من نداشت تا این که در یکی از همین پارتی ها با پسر خلافکاری آشنا شدم. «مازیار» به من ابراز علاقه می کرد و در همه این خوشگذرانی ها کنارم بود. روزی مازیار در حالی که 2 تن از دوستان دیگرش در صندلی عقب خودرو نشسته بودند مرا هم در صندلی جلو نشاند و پیشنهاد داد به سمت بزرگراه فجر برویم و با سوارکردن مسافر از آن ها زورگیری کنیم. اولین بار که با چاقو ترس به جان یک مسافر انداخته بودیم هیجان زده شدیم و مدام صحنه های ترس او را تعریف می کردیم ولی بعد از مدتی من ارتباطم را با مازیار و دوستانش قطع کردم و برای تفریح به شمال کشور رفتم چرا که در آخرین سرقت حدود 5 میلیون تومان را بین خودمان تقسیم کرده بودیم اما وقتی از مسافرت بازگشتم از مادرم شنیدم که ماموران آگاهی به سراغم آمده اند وقتی به پلیس آگاهی رفتم تا از دلیل احضارم مطلع شوم ناگهان با دیدن مازیار و دوستانش در جای خودم میخکوب شدم و حالا هم

اگر اين مطلب را پسنديده ايد، آن را به اشتراك بگذارد:

دیدگاه شما چیست؟