زیباترین زنان جهان در کدام کشورها هستند+تصاویر

در این رده بندی که توسط سایت بسیار معتبر UCITYGUIDES صورت گرفته ده تا از کشور هایی که زیباترین زنان را دارند طبق این رده بندی مشاهده می کنید.


مرگ مشکوک دو دختر در استخر خصوصی بعد از پاسخ مثبت یکی از آنها به خواستگاری

دو دختر جوان که پس از آشنایی در اینستاگرام با هم دوست شده بودند، زمانی که برای شنا به استخر یک مجتمع مسکونی رفته بودند، جان باختند.


ماشین سازی یک - ذوب آهن ۲؛ توقف ماشین در قعر جدول

ادامه ناکامی‌های ماشین سازی تبریز مصادف شد با پیروزی‌های دنباله دار تیم ذوب آهن و البته ادامه گل زنی‌های مرتضی تبریزی، در تبریز.


2 میلیارد تومان هزینه تایید صلاحیت یک کاندیدای مجلس!

سخنگوی شورای نگهبان به اظهارات روز گذشته نماینده مجلس شورای اسلامی پیرامون تایید صلاحیت‌ها واکنش نشان داد.


بازنده هدفمندی یارانه‌ها؛ فقرا یا ثروتمندان؟

یکی از اهدافی که هدفمندی یارانه‌ها دنبال می‌کرد، توزیع عدالت اقتصادی بود، اما حال پس از گذشت 6 سال، نه‌تنها توزیع درآمد بهبود نیافته، بلکه بنا به گزارش‌ها، بُعد خانوار دهک اول بیشتر شده است.


داستان کوتاه طنز: من بالاخانه ام را اجاره می دهم!

| شنبه ۱۹ تير ۹۵ ساعت ۲۳:۱ | نسخه چاپي

خدا خودش آخر و عاقبت همه مستاجران را ختم به خیرکند؛ بگویید الهی آمین!
خیلی عجیب است؛ در این روزگار غریب و کاملا تماشایی، چه چیزها که نمی بینیم و چه حرف ها که نمی شنویم! مثلا همین همسایه های خودمان را عرض می کنم که می گویند: "آقا مراد، بالاخانه اش را اجاره داده است!" من که هرچه فکرمی کنم عقلم به جایی نمی رسد؛ آخر او خانه اش کجا بود که حالا بخواهد بالاخانه اش را اجاره بدهد؟! من سال ها است آقا مراد را می شناسم و می دانم که او هم مثل من، مستاجر و همیشه خانه بدوش است؛ او اصلا گور ندارد تا کفن داشته باشد!...
بالاخره دلم طاقت نیاورد و گفتم بهتر است که اصل ماجرا را از دهان خودش بشنوم، اما روز بد نبینید؛ وقتی او را دیدم، واقعا کیش و مات و شگفت زده و انگشت به دهان شدم؛ چرا که زمین تا آسمان فرق کرده بود و حرف های عجیب و غریبی می زد!... او با دیدن من، پایش را روی پای دیگر انداخت و دست به کمرگذاشت و درچشم هایم زل زد و گفت:" برای اجاره بالاخونه اومدی؟ "
گفتم: " بالاخونه؟! "
- بله؛ مگه نمی دونی من بالاخونه م رو اجاره می دم؟! حالا می خوای یا نمی خوای؟
- راستش بنده اومدم تا...
- حرف زیادی نزن آقا؛ یکصد میلیون رهن و ماهی دو میلیون تومن اجاره؛ یعنی مُفتِ مُفت!
- اما...
- دیگه اما نداره؛ همین که گفتم!...گوش کن؛ عطسه زدن با صدای بلند، ممنوع؛ دستشویی برای هریک از اعضای خونواده و بخصوص بچه ها بیش از دو نوبت در روز، ممنوع؛ لیسیدن بستنی درتابستان و خوردن فرنی و شلغم و شله زرد درزمستان، ممنوع... راستی، بگو ببینم چند تا بچه داری؟!
- سه تا قربان!
- ای بابا، زیاده؛ کم عقلی کردی؛ فی الفور برو بچه دوم و سوم رو بفرست برن پی کارشون!
- کجا برن؟!
- چه می دونم؛ شهربازی!... خب، بچه بزرگت چند سال داره؟!
- سیزده سال!
- سیزده؟! این عدد که نحسه و شگون نداره؛ اگه از من می شنوی، برو خیلی سریع، دماغ شو بگیر تا جونش در بره و فاتحه!... خب، عیال چه؛ نکنه عیال هم داری!
- بله که دارم!
- بله و بلا؛ بله و زهر هلاهل؛ توی این اوضاع و احوال گرونی، عیال می خواهی چیکار مرد حسابی؟! برو دادگاه طلاقش بده وخیال خودت رو راحت کن؛ خلاص!
برای لحظاتی ساکت شدم و به آقا مراد و حرف هایش فکر کردم... او وقتی سکوت مرا دید، با قیافه ای مشکوک سرتا پایم را برانداز کرد که:" بگو ببینم؛ مادر زن چه؛ نکنه خدای ناکرده، مادر زن هم داری! "
- بله که دارم؛ یه مادر زن عزیز و...
- ای وای چه عذاب عظیمی؛ لابد می خوای بگی که این مادرزنت، چشم هم داره!
- بله؛ چشماش کاملا سالمه و از عقاب هم بهتر می بینه!
- می خوام صدسال سیاه نبینه؛ اون اگه بخواد روزی یه ساعت به در و دیوار خوش رنگ بالاخونه نازنینم خیره بشه که... تو اصلا از هزینه سرسام آور رنگ و دستمزد نقاش خبر داری؟!.... صبرکن ببینم؛ پس خودت چی؛ نکنه زبونم لال، تو هم عضو همین خونواده هستی!!
- بله آقا مراد؛ ناسلامتی بنده پدر و نون آور خونه هستم!
- هستی که هستی، حیف نون!... ای وای چه خونواده شلوغ و پرجمعیتی؛ چقدر سر و صدا می کنین شما؛ بابا دیوونه شدم از دست تون!!... هان؟! گفتی نون؟! یعنی تو، نون هم می خوری؟!
- البته که می خورم؛ منم مثل بقیه آدما شکم و روده و معده و دهان دارم و باید بخورم تا بتونم نفس بکشم!
- نفس کشیدن تو، یه موضوع خصوصیه و به من ربطی نداره؛ فقط یادت باشه که کمتر و یواش تر نفس بکشی که من صداشو نشنوم، برای احتیاط، بهتره که اصلا نفس نکشی!... خب از این حرفا بگذریم... تو خیلی وقتم رو گرفتی... بالاخره این بالاخونه منو اجاره می کنی یانه؟! فورا جواب بده!
- چشم؛ جواب می دم، اما اجازه بده اول یه مشورتی با عیال...
آقامراد، به یکباره و با عصبانیت ازجا بلند شد و یک تکه آجر از زمین برداشت و آن را به سمت کله ام پرتاب کرد:" من می گم برو دادگاه طلاقش بده، اون وقت تو می گی می خوای باهاش مشورت..."
... چه باید می گفتم و چکار می توانستم بکنم غیر از فرار و سکوت؟!!... بلافاصله از درخانه بیرون زدم و وحشت زده و در سکوت، به سمت خیابان و خانه ام گریختم و...
... خدا خودش آخر و عاقبت آقا مراد را ختم به خیرکند، چون می ترسم که بالاخره کارش به تیمارستان بکشد. بیچاره از بس که به دنبال خانه اجاره ای، تمام شهر را زیرپا گذاشته و با قیمت های وحشتناک و سرسام آور و شرایط سنگین وکمرشکن صاحبخانه ها روبرو شده، پاک به سرش زده و خیال می کند که خودش هم صاحبخانه است و درحال حاضر، بالاخانه ای دارد و...
... خودمانیم؛ از شما چه پنهان بنده هم مدتی است که فکر می کنم یک بالاخانه بزرگ و زیبا دارم؛ بالاخانه ای که باید هرچه سریع تر اجاره اش بدهم و... راستی، شما چطور؛ آیا فکر نمی کنید که بالاخانه ای دارید و...
خدا خودش آخر و عاقبت همه مستاجران را ختم به خیرکند؛ بگویید الهی آمین!
* یک سردبیرِ ساده یک سایت!
در سالن "گفتگو" ی یک سایت وزین و در یک میزگرد نچندان گرد، خبرنگار در مقابل مدیرعامل یک شرکت کمی تا قسمتی معتبر، نشسته و با احترام به او چشم دوخته است:
" لطفا از اهداف خود، درکارخونه تون بگین! "
مدیرعامل سینه صاف می کند و در میکروفون می دمد که: "ما تصمیم داریم در زمینه تولید لباس، به خوبی جوشش داشته باشیم!
- یعنی بجوشین؟!
- نخیر، منظورم اینه که جوشش وکوشش کنیم! ما برای جلب رضایت مشتری هامون، دوش به دوش اونا حرکت می کنیم!
- آروم جوشش وکوشش و حرکت می کنین یا تُند و زود و سریع؟!
- سرعت اش اصلا مهم نیست؛ ما با تولید لباس مرغوب، به اونا رَخت عافیت می پوشونیم!
- می پوشونین یا می پوشین؟!
- ای بابا؛ این دیگه کیه آقای سردبیر؟!
سردبیر، سرش را بلند می کند و لبخند می زند:" یه خبرنگار ساده س و منظوری نداره آقا! شما لطفا از اهداف خود، درکارخونه تون بگین! "
- بله، عرض می کردم ما تصمیم داریم در زمینه تولید لباس، به خوبی جوشش داشته باشیم!
- یعنی بجوشین؟!
- نخیر جناب سردبیر، منظورم اینه که جوشش وکوشش کنیم! ما برای جلب رضایت مشتری هامون، دوش به دوش اونا حرکت می کنیم!
- آروم جوشش وکوشش و حرکت می کنین یا تُند و زود و سریع؟!
- عرض کردم سرعت اش اصلا مهم نیست؛ ما با تولید لباس مرغوب، به اونا رَخت عافیت... ای آقا؛ این دیگه کیه و چه منظوری داره، آقای مدیرمسوول؟!
مدیر مسوول ، بعد از یک عطسه جانانه، با دستمال کاغذی، دماغش را می گیرد و می خندد:
" یه سردبیر ساده و بی غل وغش یه سایته و بی خیال منظورش؛ شما لطفا از اهداف خود، درکارخونه تون بگین!!...
- بله جناب مدیر مسوول عزیز، عرض می کردم ما تصمیم داریم در زمینه تولید لباس، به خوبی جوشش...
- یعنی بجوشین؟!
- ای بابا!... صاحب امتیاز این سایت کجاست؟!...
* لطفا چند لحظه از جا برخیزید!
در سالن سخنرانی شرکت، جمعیت موج می زند. آقای رییس و مرد کارمند، درکنار یکدیگر ایستاده و شانه به شانه هم داده اند!... رییس دهانش را به میکروفون نزدیک می کند:
" ما به وجود کارمند نمونه ای چون شما افتخارمی کنیم و به خودمون می بالیم! "
افراد حاضردرسالن می خواهند دست بزنند و کارمند نمونه را تشویق کنند، اما رییس با اشاره دست، آن ها را به سکوت دعوت می کند!... کارمند سرش را پایین می اندازد و اخم می کند و رییس سرش را بالا می گیرد و لبخند می زند: " شما به این شرکت بزرگ اعتبار خاصی بخشیدید و ما از این بابت، خود را مدیون خدمات و زحمات دلسوزانه تان می دانیم! "
جمعیت باز هم قصد تشویق دارد، اما رییس مجددا مانع می شـود و دهانش را بیشتر بـه میکروفون می چسباند:" ما می دانیم که نیاز اولیه شما همکار محترم چیست و کاملا واقفیم که چه می خواهید؛ ما می دانیم که شما مسکن و اتومبیل و حقوق کافی ندارید و از نظرمالی، بسیار دچارمشکل هستید..."
کارمند، از درون احساس شادی می کند و اما با سکوت و آرامش خود، نشان می دهدکه موضوع مالی برایش چندان اهمیتی ندارد... رییس، بعد از نگاهی عمیق به حضار، با ابهتی خاص، به سخنانش ادامه می دهد:" ما طی جلسه ای که با هیات مدیره محترم شرکت داشتیم، به این نتیجه رسیدیم که نیاز اولیه شما کارمند نمونه را مرتفع سازیم تا با آرامش و آسایش هرچه بیشتر، به کار و فعالیت صادقانه بپردازید!..."
رییس از میکروفون فاصله می گیرد و بعد، با سرعت و به یکباره خودش را به جلوی سن می رساند و با شور و شوق فراوان، فریاد می زند:" و اینک در این روز به یاد ماندنی، از شما همکاران و حضار محترم دعوت می کنم که همگی برای چند لحظه ازجا برخیزید و این کارمند عزیز و نمونه را به مدت سی ثانیه- فقط سی ثانیه- تشویق نمایید!! "
به یکباره همگی از جا بلند می شوند و به طور ممتد و با صدای بلند، دست می زنند و همکارشان را تشویق می کنند!...
کارمند، با دیدن دست های گرم همکارانش، اول می خندد و ذوق می کند، اما به مرور زمان به خود می آید و به آرامی بُغض می کند و سپس صدای گریه بلند و جگرخراشش درسالن بزرگ شرکت، طنین انداز می شود!...
*فوراً مرا استخدام کنید!
چند روز قبل، با چنان صحنه عجیب و غریبی روبرو شدم که نزدیک بود از تعجب و ترس، شاخ دربیاورم و چشم هایم از حدقه بیرون بزند!
حکایت از این قرار است که شرکت مترو، طی یک آگهی در روزنامه ها اعلام کرد که برای بخش هایی از خط جدید خود، به چند مهندس با تجربه در امور نقلیه ریلی و در رشته های مختلف فنی نیازمند است و...
یک روز در وقت اداری در محل کارم مشغول فعالیت بودم که آبدارچی پیرمان ( آقا نعمت ) با یک استکان چای بی رنگ و بی خاصیت وارد اتاق شد و پس از خسته نباشید و گذاشتن چای روی میز، خواست به سمت بیرون برود که ناگهان مردی هیکل دار و چهارشانه با سبیلی از بناگوش دررفته، در را بازکرد و درست مثل پهلوانان معرکه گیر، ‏‏زانو زد و دست هایش را به هم کوبید و با صدایی بلند و رسا فریاد زد که:
" به نام خداوند خورشید و ماه- که دل را به نامش خرد داد راه...
به رستم چنین گفت کای ژنده پیل- ببینی کنون موج دریای نیل
بخواهم کنون کین کاموس خوار- اگر باشدم زین سپس کارزار
چوگفتار ساوه به رستم رسید- بِزد دست و گُرز گران برکشید
بِزد بر سرش گُرز را پیلتن، که جانش برون شد بزاری زتن"
بیچاره آقا نعمت نزدیک بود از ترس قالب تهی کند! راستش بنده هم دست کمی از او نداشتم. از دیدن پهلوان، شگفت زده شده و مانده بودم که چکار باید بکنم... پس ازچند لحظه، درحالی که به سختی آب دهانم را فرو می دادم، خطاب به آقا نعمت مادر مُرده کـه سینی چـای دردستش می لرزید، گفتم:" این دیگه کیه؟! "
آقا نعمت با ترس و لرز جواب داد: "به گمونم موشک دوازده متریه که از راه دور شلیک شده!"
پهلوان خندید وگفت: " همه کاره و اوسای اینجا، تویی؟! "
جواب دادم:" ب... بله!... من مسوول اینجام!... ش... شما؟! "
پهلوان دستی به سبیل پُرپُشت خود کشید و بلافاصله آقا نعمت فلک زده را بر زمین زد و پایش را روی سینه استخوانی اش گذاشت و همچون یک گلادیاتور شجاع، نعره زد:
"من آنم که کشتم دو تا دیو را- نبردم به همراه خود گیو را
منم رستم به نخجیرچون نره شیر- کمندی به دست، اژدهایی به زیر!"
گفتم حالا است که مُشت سنگین و آهنین اش را بالای سر ببرد و محکم بر فرق سرپیرمرد بیچاره فرود آورد و فاتحه!... با عجله جلو رفتم و بر سرش فریاد کشیدم:" چه کار می کنی مردحسابی؟! ولش کن ببینم! "
پهلوان سریع از جا بلند شد و چشم هایش را به چشم هایم دوخت و با عصبانیت گفت:" بله؟!! "
"بله" را طوری گفت که کم مانده بود زهره ترک شوم!.. ای وای! حالا با این آدم برافروخته و عصبی چه کنم و چگونه از دستش رها شوم؟!... ترسیدم که نکند این بار پای سنگینش را بر سینه اژدهای دوم، یعنی بنده بگذارد و با پُتک آهنین مغزم را متلاشی کند و مادرم را به روز سیاه بنشاند!...
درحالی که به سختی لبخند می زدم، به نرمی گفتم: " تورو به جون عزیزت بس کن پهلوون! تو که این چهار مثقال گوشت تنم رو آب کردی!”
پهلوان دستی به گردن قطور خود کشید و خندید:" ترسیدی فسقلی؟! "
- ترس چیه بابا؛ دل و جگر و شیردونم ریخت تو دهنم!
- خودم فدای اون دل و جیگر و قلوه و مغز و سیرابی و شیردونت، داش!... نترس؛ فقط خواستم یه چشمه کوچیک از جُربُزه چاکرتو ببینی؛ همین!
- اینارو ول کن پهلوون؛ خب حالا بفرما برای چی تشریف آوردی اینجا، بامعرفت؟!
- آخر معرفتی اوسا! راستش اومدم اینجا استخدام شم‏؛ یعنی باس فوراً استخدام شم!
- حالا چرا فوراً؟!
- چون من حیفَم جون تو؛ دیگه عُمراً بتونین یَلی مثل منو پیدا کنین! از همسایه هاتون شنفتم که مترو، آدم باجُربُزه استخدام می کنه؛ گفتم بیام حضورتون بلکه...
خنده ام گرفت،گفتم:" درست شنیدی آقای محترم‏؛ شرکت مترو تهران، قراره برای خط جدیدش، چند مهندس متخصص استخدام کنه و..."
پهلوان دستش را روی میزگذاشت و درچشم هایم زُل زد:" من خط مَت حالیم نیس جوجه؛ اگه دوست نداری صورت نازنینت خط مَتی بشه، باس یه کاری واس ما جورکنی!... مُلتفتی؟!"
- آخه...
فریاد زد:" گفتم که باس فالفور استخدام شم؛ حالیته که؟! "
از شما چه پنهان خیلی ترسیدم و فورا حالی ام شد که حالیمه!!... دیدم اگر زود جواب رد به او بدهم، ممکن است عصبانی شود و کار دستم بدهد! در حالی که به گرمی دستم را روی شانه پهن و قوی اش می گذاشتم، لبخند زنان گفتم:"حالا بشین روی صندلی تا ببینم حرف حسابت چیه عزیزجون! "
و ازآقا نعمت خواستم برای پهلوان یک چای بیاورد. پیرمرد با خوشحالی هرچه تمام تر به طرف آبدارخانه رفت تا از تیررس نگاه و خشم پهلوان دور بماند! می دانستم او از عمل و تهدید پهلوان، به حدی ترسیده است که حالا حالاها سر و کله اش در اتاق من پیدا نمی شود!...
پس ازخروج آقا نعمت، به پهلوان گفتم:" ببین برادر من! شرکت مترو با جاهای دیگه فرق داره و هرکسی نمی تونه اینجا استخدام بشه؛ بیشترکارکنان مترو، با قطارهای برقی و مرکزفرمان و سیگنالینگ و جی آی اس و پی سی سی، سر و کار دارن و..."
- منظورت همون پپسی خودمونه دیگه!
- نه آقای عزیز! پپسی چیه؟! این یه کلمه تخصصیه و ربطی به پپسی خودمون نداره!
خندید و گفت: " ما که از این یکی هیچی حالیمون نشد!... خب بگذریم... اگه می شه یه کاری به من بده که از پسش بربیام! می فهمی که؟! "
- مثلا چه کاری؟!
- چه می دونم؛ پهلوون بازی‏‏، ‏معرکه گیری‏، پاره کردن زنجیر،‏ بلندکردن وزنه سی و سه منی و دَمبل و میل و کباده و...
- متاسفم پهلوون؛ در مترو از این شغل ها پیدا نمی شه!
- شغل بزن بزن چی؟!
- یعنی چی؟!
- یعنی کسی رو نمی خواین که آدم های خلافکار و نالوطی رو کُتک بزنه و بدن شون رو مُشتمال بده؟!
- نه پهلوون؛ متاسفم!... باور کن خیلی دلم می خواد کاری برات انجام بدم، اما چه کنم که...
به پهلوان و چشم های بُغض کرده اش نگاه کردم که می خواست سرش را پایین بیندازد تا نگاهم به نگاه و چهره غمبار و شکسته اش نیفتد:" کُتک خور چی؛ کسی که کتک بخوره و لام تا کام، جیکش درنیاد!
- گفتم که نه پهلوون؛ اینایی که گفتی هیچ کدوم به کار ما نمیاد... به نظرمن، شما بهتره درجایی دیگه دنبال کار بگردی و وقتت رو اینجا تلف نکنی!...خلاصه ببخش که کاری از دست من بر نمی آد!... شرمنده ام به خدا!..."
پهلوان، غمگین و شکست خورده، آه بلندی کشید و در حالی که به آرامی و به مرور زمان، خَم و مُچاله می شد، با خود زمزمه کرد که:" آخ! عجب خیالاتی! حالا چیکار می کنی پهلوون فلک زده و بخت برگشته؟! توی این دوره و زمونه که دیگه پهلوون و پهلوون بازی نمی شه کار! حالا با این کسادی بازار و بگیر بگیر مامورای شهرداری، چه جوری می خوای خرج زن و بچه های گشنه تو بدی مرد؟!... چه جوابی برای صاحبخونه غُرغُرو و بی انصافت داری؟!... چه جوری می خوای تو این شهر درندشت، یه لقمه نون بخور و نمیر در بیاری و منت هر کس و ناکسی رو نکشی؟! چه جوری می خوای... "
نمی توانستم باورکنم که این مرد، همان کسی است که چند لحظه قبل با ورودش به اتاق، لرزه بر اندام من و آقا نعمت انداخت؛ این مرد با این هیکل و اندام تنومند، چه زود شکست و از پا درآمد و از نفس افتاد!... پهلوان بدون توجه به حضور من، روی صندلی ولو شده بود و در عالم دیگری به سرمی برد. او عرق پیشانی اش را پاک کرد و پس از چند لحظه سکوت بغض آلود، لبخند تلخی زد و گفت:" چی فکر می کردیم و چی شد؟!... یا مولا، خودت مددی!"
و با کمری تا شده و اندامی خُردشده، به سختی از جا بلند شد و گیج و سرگردان، بدون خداحافظی به سمت در خروجی حرکت کرد... دلم به حالش سوخت و غصه اش را خوردم. کمی فکر کردم تا شاید بتوانم در قسمتی از شرکت، کاری مناسب شرایط اش پیدا کنم که ناگهان به یاد حرف های یکی از همکارانم افتادم و بلافاصله گفتم:" صبرکن پهلوون!... راستش قسمت تدارکات شرکت مترو، به یه کمک انباردار سالم و معتبر، نیازداره که فکر می کنم تو برای این کار مناسب باشی! "
پهلوان، در آستانه در اتاق، رو برگرداند و ناباورانه به من خیره شد: " جون من راست می گی؟! "
- آره، اگه بتونی در مصاحبه قبول بشی، دیگه بقیه کارها حله!
او پس ازشنیدن این حرف، ازفرط خوشحالی فریادزد:" من خودم نوکرتم لوطی؛ قربون مرامت!"
و با سبیلی ازبناگوش دررفته، ‏‏باز هم زانو زد و دست هایش را به هم کوبید و با صدایی بلند و رسا و با تمام وجود نعره کشید:" نداری یکی لِنگه درجهان- تویی پهلوان تر ز هر پهلوان!"
و به قصد بوسیدن و تشکر، چنان فشاری به دنده هایم وارد آورد که هنوز هم از ناحیه قفسه سینه به شدت احساس درد می کنم و دچار تنگی نفس می شوم!... به سختی خودم را از دست بازوهای قدرتمندش نجات دادم وگفتم:" زیاد امیدوار نباش پهلوون؛ من فقط تورو به همکارم مهندس خندان معرفی می کنم؛ اگه ایشون صلاح بدونه حتما استخدامت می کنه!... حالا بهتره زودتر بری قسمت تدارکات و خودت رو معرفی کنی! "
- ای به روی چشم!... گفتی کارش چیه؟!
- کمک انباردار!
- آخ جون، دیگه بهتر از این نمی شه؛ کمک انباردار، دست کمی از کمک شوفر تریلی نداره؛ واقعا که خیلی بهم می آد... خب مخلصم!... فعلا عزت زیاد، اوسا!
****
... از فردای همان روز، پهلوان به دستور مهندس خندان، در قسمت مربوطه به شکل آزمایشی مشغول به کار شد، اما چشم تان روز بد نبیند!
چند روزبعد، به محض ورود به اداره، مهندس همیشه خندان ما، دستپاچه و لرزان وگریان، خودش را به من رساند:" به دادم برس که بیچاره شدم همکار عزیز! "
- چرا؟! مگه چی شده؟!
- دیگه چی می خواستی بشه؟! این پهلوون شما، دو باره فیلش یاد هندوستون کرده و داره منو به روز سیاه می نشونه!
- یعنی چی؟!
- یعنی ازصبح تا حالا، از ترس مامورای مبارزه با سد معبرشهرداری، بساط پهلوون بازی و سنگ و وزنه و میل و کباده شو، توی ایستگاه مترو پهن کرده و داره زور می زنه و زنجیر پاره می کنه!
- جدی می گی؟!
- آره آقا، مگه تو صدای ضرب زورخونه شو نمی شنوی؛ هرلحظه ممکنه قطارهامون از وحشت سر و صدا و نعره های پهلوون، از ریل خارج و بنده از کار، بیکاربشم!!... آقا، بُدو بیا که روزگارم داره سیاه می شه و بدبخت و کله پا و نابود می شم!... آقا، جون مادرت بیا به دادم برس و نجاتم بده!!...

منبع: الف

اگر اين مطلب را پسنديده ايد، آن را به اشتراك بگذارد: