خاطرات هیلاری کلینتون -۵

| جمعه ۱۸ ارديبهشت ۹۴ ساعت ۱۹:۵۹ | نسخه چاپي

"هیلاری رودهام کلینتون" وزیر اسبق امور خارجه آمریکا در کابینه اول باراک اوباما و همسر "بیل کلینتون" چهل و دومین رئیس‌جمهور آمریکا است. کلینتون که نتوانست در سال 2008 میلادی نامزدی حزب دموکرات را برای شرکت در انتخابات ریاست‌جمهوری به دست آورد، به عنوان یکی از نامزدهای انتخابات سال 2016 میلادی در نظر گرفته می‌شود .کلینتون در سال 2016 میلادی، 69 ساله خواهد شد و نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد در صورتی که بخواهد وارد عرصه انتخابات شود و به عنوان نخستین رئیس‌جمهور زن آمریکا انتخاب شود، از حمایت قابل‌توجهی در میان دموکرات‌ها برخوردار خواهد بود.

هیلاری پس از ترک پست خود در وزارت خارجه آمریکا، در 10 ژوئن 2014 کتاب خاطراتش را تحت عنوان "انتخاب‌های سخت" منتشر کرد. این کتاب به موضوعاتی همچون کشته شدن اسامه بن‌لادن، سرنگونی رژیم قذافی در لیبی، خروج نظامیان آمریکایی از افغانستان و عراق، انقلاب‌های عربی، سیاست‌های مرتبط با ایران و کره شمالی، افزایش قدرت چین و روابط با روسیه و متحدان آمریکا می‌پردازد.

فصل دوم کتاب به بیان خاطرات کلینتون با موضوع قدرت نرم می‌پردازد که این فصل، "قعر مه‌آلود: قدرت نرم" نام دارد.

---

بخش پنجم/فصل "قعر مه‌آلود: قدرت نرم"

با توجه به نزدیک تر شدن زمان جلسه رای اعتماد کمیته روابط خارجی سنا، من به شدت مشغول آماده کردن خود برای این جلسه بودم. "جیک سالیوان" مردی جدی و باهوش که از اهالی مینه سوتا بود و سوابق کاری درخشانی داشت (کسب بورسیه "رودز" از دانشگاه آکسفورد، کارمند دیوان عالی آمریکا و دستیار سنا) در دور مقدماتی انتخابات ریاست جمهوری مشاور امینی برای من بود. پس از آن نیز به سناتور اوباما کمک کرد تا برای جلسات مناظره ای که پیش از انتخابات عمومی برگزار می شد، آماده شود. از جیک خواستم تا با "لیسا ماسکاتین" یکی از دوستان من که در گذشته مسئولیت نگارش و تنظیم سخنرانی های کاخ سفید را بر عهده داشت و بعدها دوباره در همان سمت قبلی به وزارت امور خارجه بازگشت، همکاری داشته باشد.

 

با کمک این دو نفر توانستم نطق شفافی برای ارائه در این جلسه تنظیم کرده و پاسخ سؤالاتی را که احتمال طرح آنها در زمینه های مختلف وجود داشت، آماده کنم. جیک ابتدا به عنوان معاون سیاستی رئیس ستاد وزارت خارجه و سپس در سمت مدیر سیاستگذاری در این وزارتخانه مشغول به کار شد. می توان گفت او در طول چهار سال بعد تقریبا هر جا که می رفتم در کنارم حضور داشت.

 

تیم انتقالی متشکل از کارشناسان خبره وزارت امور خارجه، در هر موضوعی که بتوان تصور کرد از بودجه کافه تریای وزارتخانه تا دغدغه های سیاسی اعضای کنگره، انبوهی از کتاب های توجیهی قطور را در اختیار من گذاشته بودند و اقدام به برگزاری جلسات حضوری نیز می نمودند. از کتاب های توجیهی به قدر کافی بهره بردم، در واقع می توان گفت قدرت نفوذ، عظمت و نظم آنچه در این وزارتخانه تولید و ارائه می شد، من را به شدت تحت تاثیر قرار داد. کوچکترین جزئیات نیز با دقت مورد توجه قرار می گرفت، به علاوه، فضای باز (و البته پیچیده) حاکم بر وزارتخانه به تمام کارشناسان و حتی دولت این امکان را می داد تا در مورد مسائل جاری اظهارنظر نمایند.

 

طی این چند هفته علاوه بر آنچه به صورت رسمی آموختم، خود نیز به مطالعه و تفکر و گفتگو با برخی از کارشناسان و دوستانم پرداختم. من و همسرم بیل، در طول پیاده‌روی‌های طولانی که با یکدیگر داشتیم درباره اوضاع جهان صحبت می کردیم. در اوایل دسامبر همان سال "تونی بلر" که از دوستان قدیمی ما بود برای دیدن من به منزل شخصی ام در واشنگتن آمد. در این ملاقات او در رابطه با کارش در گروه چهار جانبه متشکل از آمریکا، سازمان ملل متحد، اتحادیه اروپا و روسیه و موضوع مذاکرات صلح خاورمیانه اطلاعات جدیدی در اختیار من قرار داد. او از ژوئن 2007 و پس از اتمام دوران نخست وزیری اش در دولت انگلیس به این کار اشتغال داشت.

 

"کاندولیزا رایس" وزیر امور خارجه وقت آمریکا، از من دعوت کرد تا برای صرف یک شام خصوصی به آپارتمان شخصی اش در مجتمع "واترگیت" بروم. در واقع این دعوت فرصتی فراهم کرد تا به بحث درباره چالش های سیاسی و تصمیم گیری های شخصی بپردازیم که در آینده امکان مواجهه من با آنها وجود داشت. کاندولیزا فقط از من یک درخواست داشت و آن هم اینکه راننده شخصی اش را اخراج نکنم. با این درخواست او موافقت کردم و طولی نکشید که من هم مانند کاندولیزا به این آقای راننده وابسته شدم.

 

کاندولیزا رایس ضیافت شام دیگری را نیز با حضور کارمندان ارشد وزارتخانه در یکی از سالن های غذاخوری واقع در یک محیط خلوت و آرام در طبقه هشتم ساختمان وزارت امور خارجه ترتیب داد. گذر زمان نشان داد که راهنمایی های او در خصوص آنچه در شغل جدید باید انتظارش را می داشتم بسیار سودمند بود.

 

من با وزرای امور خارجه سابق دولت آمریکا که در قید حیات بودند گفتگو کردم. وزارت امور خارجه به یک باشگاه ورزشی شباهت داشت که اختلاف نظر احزاب در آن نمود چندانی نداشت. هر کدام از این وزرا بخشی از مسیر مسابقه را دویده بودند و دوست داشتند به من کمک کنند تا اداره امور را در دست بگیرم و به سرعت کارم را آغاز کنم.

بهترین هدیه‌ای که گرفتم یک خرس عروسکی بود/ شنیدن صدای عروسکم من را آرام می‌کرد/ کاندولیزا در آپارتمان شخصی‌اش فقط یک درخواست از من کرد/
کاندولیزا رایس وزیر خارجه وقت، در وزارت خارجه با کلینتون وزیر خارجه منتخب اوباما دیدار می‌کند

 

"مادلین آلبرایت" از دوستان قدیمی من بود که سهم بسزایی در حمایت از حقوق زنان و افزایش فرصت های آنها داشت. او پذیرفت که سرپرستی مشارکت های دولتی-خصوصی جدیدی را بر عهده بگیرد که هدف از آن ترویج کارآفرینی و نوآوری ها در منطقه خاورمیانه بود.

 

کاربردی ترین توصیه ای که شنیدم از سوی "وارن کریستوفر" وزیر امور خارجه دولت بیل کلینتون بود. او به من گفت: "هیچوقت در ماه آگوست به تعطیلات نرو، چرا که همواره این ماه آبستن حوادث مختلفی بوده است." نکته جالب این است که حمله روسیه به گرجستان نیز درست در ماه آگوست به وقوع پیوست.

 

"هنری کیسینجر" دیپلمات سرشناس آمریکایی و مشاور اسبق امنیت ملی این کشور، به طور مرتب با من در تماس بود و نقطه نظرات دقیق خود درباره رهبران سیاسی دیگر کشورها را در اختیار من قرار می داد. به علاوه گزارش کتبی سفرهایش را نیز برای من ارسال می کرد.

 

"جیمز بیکر" یکی دیگر از وزرای امور خارجه آمریکا در سال های گذشته، از تلاش این وزارتخانه برای حفظ "اتاق های پذیرایی دیپلماتیک" تشریفاتی در ساختمان وزارت امور خارجه و ساخت موزه دیپلماسی آمریکایی در واشنگتن که از مدت ها پیش برنامه ریزی شده بود، حمایت می کرد.

 

"کالین پاول" وزیر امور خارجه دولت بوش، ارزیابی خود از افراد و طرح هایی را که مدنظر من و شخص رئیس جمهور بود صراحتا بیان می کرد. "لارنس ایگل برگر" اولین و تنها افسر بخش خدمات خارجی که به وزارت امور خارجه منصوب شد، در پنجاهمین سالگرد تاسیس مرکز عملیات وزارت امور خارجه، من را همراهی کرد.

 

با این حال، بهترین هدیه را از "جورج شولتز" دریافت کردم؛ یک خرس عروسکی که به محض فشردن پایش شروع به آواز خواندن می کرد و می‌گفت: "نگران نباش، خوشحال باش." در ابتدا برای شوخی و خنده آن را در اتاق کارم قرار دادم، اما به تدریج فهمیدم شنیدن این آهنگ از زبان این خرس عروسکی خیلی وقت ها می تواند به من کمک کند.

 

به تجربیات همکاران سابقم از جمله "توماس جفرسون" نخستین وزیر امور خارجه آمریکا، بسیار می اندیشیدم. هدایت سیاست خارجی این کشور و برقراری تعادل میان تغییرات از یک سو و ثبات از سوی دیگر، وظیفه بسیار دشواری بود. سعی می کردم تصور کنم "دین آچسون" که سال ها پیش او را در ولزلی ملاقات کرده بودم، و "جورج سی مارشال" وزیر امور خارجه برجسته ای که پیش از او این سمت را در اختیار داشت، درباره چشم انداز بین المللی آشفته روزگار خود چه نظری داشتند.

 

در اواخر دهه 1940 دولت "ترومن" به دنبال این بود تا در سایه جنگ سرد جهان جدیدی به وجود بیاورد، جهان آزادی که نشانی از خرابی های جنگ جهانی دوم در آن دیده نشود. در آن دوران، با درهم شکستن امپراطوری های قدیمی، قدرت های جدید ظهور یافتند. بخش عمده ای از اروپا ویران شده و تهدید کمونیست ها متوجه آن بود. مردم کشورهایی که بعدها به عنوان کشورهای جهان سوم شناخته می شدند و سال ها تحت سلطه ظلم و ستم بودند، زبان به اعتراض گشودند و خواستار حق تعیین سرنوشت خود شدند.

 

ژنرال مارشال، قهرمان جنگ جهانی دوم که هم به عنوان وزیر امور خارجه و هم در سمت وزیر دفاع در دولت ترومن خدمت کرده بود، دریافت که امنیت و رونق آمریکا در گرو برخورداری از متحدان توانمندی است که ضمن بهره مندی از منافع مشترک، بتوانند تولیدات ما را نیز خریداری نمایند. مهم تر از همه، او به این نکته پی برد که آمریکا مسئولیت و فرصت رهبری جهان را در اختیار دارد. در واقع چالش های جدیدی که پیش روی دولت آمریکا قرار داشت به معنای قدم گذاشتن در یک مسیر جدید بود.

بهترین هدیه‌ای که گرفتم یک خرس عروسکی بود/ شنیدن صدای عروسکم من را آرام می‌کرد/ کاندولیزا در آپارتمان شخصی‌اش فقط یک درخواست از من کرد/
"مارشال" نسخه‌ای از کتاب خود "برگه‌های جورج کاتلت مارشال" را به هیلاری کلینتون می‌دهد

 

جورج مارشال و هری ترمن به منظور احیای کشورهای ویران شده اروپایی و ممانعت از گسترش کمونیسم از تمام مولفه های قدرت آمریکایی از جمله توان نظامی، اقتصادی، فرهنگی، دیپلماتیک و معنوی بهره گرفتند. آنها تلاش کردند تا حمایت هر دو حزب را جلب نمایند. به علاوه به منظور تبیین اهداف خود برای شهروندان آمریکایی به فعالان تجاری، نمایندگان کارگری و دانشگاهیان متوسل شدند.

 

درست شصت سال بعد از این دوران، در اواخر دهه نخست قرن 21، کشور ما بار دیگر هدایت جهانی را بر عهده گرفت که به سرعت در حال دگرگونی بود. پدیده جهانی شدن و ظهور فناوری های جدید، بیش از پیش بر به‌هم‌پیوستگی و در هم تنیدگی جهان افزوده بود. پهپادها، جنگ های سایبری و رسانه های اجتماعی از جمله چالش های جدیدی بود که باید با آنها مقابله می کردیم. اغلب کشورها از جمله چین، هند، برزیل، ترکیه و آفریقای جنوبی در مناقشات جهانی نقش داشتند. در حالیکه می توان گفت متاسفانه یا خوشبختانه، نقش عناصر غیر دولتی از قبیل فعالان مدنی، شرکت های چند ملیتی و شبکه های تروریستی در امور بین المللی پر رنگ تر بود.

 

عده ای در انتظار ارائه "دکترین اوباما" بودند. در واقع منظور از دکترین اوباما نظریه ای هدفمند و یکپارچه بود که همچون سیاست "مهار" در دوران جنگ سرد می توانست یک راه حل ساده و ظریف برای سیاست خارجی در روزگار جدید ارائه دهد. حال آنکه معضلات پیش روی ما بسیار پیچیده بود و هیچ نکته جذابی در آنها یافت نمی شد. در دوران جنگ سرد، تنها یک دشمن در مقابل ما قرار داشت و آن اتحاد جماهیر شوروی بود. ولی در حال حاضر باید با مخالفان بسیاری رویارو می شدیم. از این رو همانطور که سیاستمداران پیشین پس از جنگ جهانی دوم رویه خود را تغییر دادند؛ ما نیز باید تفکرات مان را به روز می کردیم تا بتوانیم با تحولات پیرامون خود سازگار شویم.

 

اغلب کارشناسان سیاست خارجی از مجموعه نهادها، پیمان ها و هنجارهایی که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت با عنوان "معماری نوین" نام می برند. در حال حاضر لزوم وجود یک نظم جهانی مبتنی بر قانون به وضوح حس می شود که قابلیت مدیریت کنش ها و تعاملات میان دولت ها را داشته باشد و بتواند ضمن حمایت از آزادی های بنیادین، اقدامات مشترک را سامان دهد. البته این نظام باید منعطف تر و جامع تر از نسخه قبلی خود می بود.

 

به نظر من ساختار معماری قدیمی جهان با آن خطوط صاف و قواعد روشنش، بی شباهت به معبد پارتنون یونان نیست. ستون هایی که این بنا بر روی آنها قرار گرفته است (مجموعه ای از نهادهای عریض و طویل، پیمان ها و معاهدات) بسیار استوار به نظر می رسند. با این حال، گذر زمان حتی در عظیم ترین بناها نیز تاثیرات مخرب خود را بر جای می گذارد. از این رو لازم است تا با فاصله گرفتن از معماری باستانی یونان برای اداره دنیای جدید خود به شیوه "فرانک گری" (معمار برجسته آمریکایی) ساختار نوینی پایه ریزی کنیم. روزگاری تمام وزن دنیا تنها بر روی چند ستون محکم قرار داشت، ولی هم اکنون برای بنای جدید جهان، نیازمند ترکیب پویایی از مواد و مصالح، اشکال و ساختارهای متفاوت هستیم.

 

تا چند دهه پیش، ابزارهای سیاست خارجی به دو نوع "قدرت سخت" یا نیروی نظامی و "قدرت نرم" یا نفوذ بشردوستانه، فرهنگی، اقتصادی و دیپلماتیک طبقه بندی می شد. من به دنبال در هم شکستن سلطه این الگوهای منسوخ بودم و می خواستم بدانم کی و کجا امکان استفاده عملی از تمامی وجوه سیاست خارجی آمریکا وجود دارد.

بخش های اول ، دوم و سوم  و چهارم خاطرات کلینتون را در اینجا و اینجا و اینجا و اینجا خوانید.

 

منبع:مشرق

اگر اين مطلب را پسنديده ايد، آن را به اشتراك بگذارد: