سرگیجه پرسپولیس در مورد محمد انصاری؛ از کلیه فروشی تا قهرمانی

پرسپولیس که در ابتدای فصل تنها یک مدافع وسط متخصص - به نظر برانکو ایوانکوویچ- کنار سیدجلال حسینی به خدمت گرفت حالا نمی‌داند که انصاری را بفروشد ...


نماینده دلواپس: چرخ «سانترفروج‌ها» نمی چرخد!

عضو جبهه پایداری و منتقد برجام در تذکر شفاهیش، در یک اشتباه کلامی وقتی خواست از نچرخیدن چرخ‌های سانتریفیوژ انتقاد کند، در تلفظ این واژه به مشکل برخورد و پس از تلاش گفت: چرخ سانترفروج‌ها نمی‌چرخد.


پدرم با دخترخاله‌ام رابطه غیر شرعی داشت؛ مادرم خودسوزی کرد، من ایدز گرفتم!

حوادث | يكشنبه ۰۶ تير ۹۵ ساعت ۱۴:۵۱ | نسخه چاپي

دیگه حرفاتو باور نمی کنم آرش! تو یه دروغگوی تمام عیاری، تو یه بیماری، می فهمی! عقدّه داری که دیگران بهت توجّه کنند وآن وقت تو لذّت بری! هر وقت بهت گفتم برخی از دوستان و بستگانم تو رو با یه زن یا دختر جوون، درکافی شاپ و جاهای دیگه دیدن، قشقرقی به پا کردی و گفتی نه! همچین چیزی امکان نداره! اونایی که این حرفا رو بهت می زنند، چشم دیدن خوشبختی ما رو ندارند و برای همین این حرفا رو می زنند!
به تماس های تلفنی وقت و بی وقتت با دیگران مشکوک شدم، اعتراض کردم اما به گونه ای باهام برخورد کردی که دیگه جرات نکردم درباره ش حرفی بزنم. من چهارده سال تو خونه تو، همه رفتارها واعمال تو رو دیده و تنها تحمّلت کردم.
تو شوهر من بودی  و من  با بی غیرتی تمام، همه چیزایی که دیگران درباره تو می گفتند رو نشنیده می گرفتم، امّا این بار خودم دیدمت، با چشمای خودم! این بار نمی تونی انکار کنی و بگی من نبودم. خودم دیدمت که گلی رو سوار ماشینت کرده بودی و با هم می گفتید و می خندیدید! دیگه نمی تونم آرش! دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم، من طلاق می خوام!
پدرم با حالتی عصبی، گفت: طلاق می خوای؟! پس اون همه عاشقی ها و دوستت دارم گفتن هات دروغ بود، آره؟! طلاق می خوای؟! دیر یادت افتاده جونم، بعد از چهارده سال زندگی، طلاقت بدم که چی بشه؟!
مادرم همچون اسپند روی آتیش، گفت: طلاقم بده و برو با گلی ازدواج کن! می دونی آرش، من یه دختر بچّه دبیرستانی بودم که  تو سرراهم قرار گرفتی و آن قدرچونان عاشقان سینه چاک، از عشق و عاشقی گفتی که خام شده و تحت تاثیر قرار گرفته و حرفات رو باور کردم، من به خاطر رسیدن به تو بر خلاف میل باطنی، به خانواده ام پشت کرده و متاسفانه همون یکی، دوسال بعد از ازدواج، به حرف پدرهمیشه خیر خواه و مهربانم رسیدم که دلسوزانه به من می گفت: نگاه به خوشگلی و قد و قامت آرش نکن! نگاه نکن که از دولتی سر پدرش شرکت داره و وضع مالیش خوبه! آرش مرد زندگی نیست، دخترم!
من به حرف پدرم رسیدم، امّا اون وقت دیگه دیر شده بود و متاسفانه ازت یه بچّه داشتم و فقط به خاطر دخترم کتایون تو این خونه موندم! موندم و عکس و نامه های عاشقانه دخترای جوون رو از جیب کتت پیدا کردم! موندم و جواب تلفن هایی رو دادم که تا من بر می داشتم و می گفتم الو، قطع می کردند!
موندم و از در و همسایه ها شنیدم که آرش خان، دوست دختر جدید پیدا کرده است! من همه اینا رو به خاطر کتایون تحمّل کردم، اما دیگه نمی تونم. آرش، گلی دختر خواهر منه! تو با دختر خواهر مطلقه من رابطه برقرار کردی  و آن وقت انتظار داری که به روی خودم نیارم؟!
می دونی البتّه خیلی هم خوب شد که گلی رو انتخاب کردی، چون اون مثل من و افراد دیگه نیست که سریع، رام حرفات شده و به آسونی فریب تورو بخوره! گلی پس از این که شوهر اوّلش رو حسابی دوشید، ازش طلاق گرفت! همه فامیل می دونند که گلی یک زن درست و حسابی نیست و به همین خاطر خواهرم هم بنده خدا از این که دختری مثل گلی داره، بسیار خجالت می کشه. خوب شد، خیلی خوب شد، خلایق هرچه لایق! حالا گلی یک پدری از روزگارت در میاره که اون سرش ناپیدا...
پدر با شنیدن حرف های مامان، ناگهان از کوره در رفت  و به سمت مادر یورش برد و بعد از سیلی محکمی که به صورتش نواخت، چند بار پشت سر هم فریاد زد: خفه شو... خفه شو... مادر که شاید انتظار چنین حرکتی را نداشت، چند ثانیه غضب آلود به پدر خیره شد و سپس با غیض آب دهانش را به صورت پدر پرتاب کرد و گفت: خیلی پستی آرش، تو یه حیوونی! و پدر برای این که دعوایشان بیشتر از این ادامه پیدا نکند و همسایه ها سرو صدایشان را نشوند، کتش را برداشت و از خانه بیرون رفت.
من آن روزها سیزده سال بیشترنداشته و در حالی که از شدت اضطراب ناخن هایم را می جویدم، به دعوای آن دو خیره شده بودم.
با همان سن و سال کمی که داشتم، خوب می دانستم این پدر است که مادر را آزار می دهد. همه چیز زندگی مان عالی بود، ماشین مدل بالا، آپارتمان، ویلای شمال و بهترین امکانات را داشتیم، امّا چه سود که دلمان خوش نبود! از وقتی یادم می آید همیشه ایّام، چشمان مادر را خیس، قرمز ، متورّم  و اشک آلود دیده بودم.
او به قول خودش تاوان عشق خود به پدر را پس می داد و به خاطر من، چاره یی جز سوختن و ساختن نداشت. راستش گاهی از این حرف مادرم که می گفت: مادرجان ، اگه تو نبودی من تا حالا صد باراز بابات طلاق گرفته بودم. به شدت افسرده و غمگین شده و آرزو می کردم که ای کاش من هیچ وقت به دنیا نیامده بودم تا مادرم هرگزدرزندگی خود، اینچین مجبور به عذاب کشیدن نمی شد!
فردای همان شب بود که خاله- مادر گلی- گریه کنان به خانه مان آمد و به مادر گفت: به خدا شرمنده تم آبجی. من اصلا فکر نمی کردم گلی بخواد قاپ شوهر تو رو بدزده! و مادر در حالی که مانتوی خود را می پوشید، گفت: خواهر جان، مقصر گلی نیست، مقصر شوهر نامرد منه! چندان مهم نیست چون آرش خیلی قبل تر از اینها برام مرده بود!
مادر همان روز درخواست طلاق داد و وقتی پدر به خانه آمد به او گفت: من امروز رفتم دادگاه آرش، چاره ایی ندارم جز این که اینجا بمونم تا نوبت دادگاهمون بشه! و پدرکه انگار در این سالها جز صبوری از مادر چیزی ندیده بود گفت: من طلاقت نمی دم. این پنبه رو از گوشت در بیارعزیزم، من طلاقت نمی دم! آره حق با توئه، من گلی رو دوست داشته و به عقد موقّت خودم درآورده ام امّا او هیچ وقت نمی تونه جای تو رو برام پر کنه، تو زن خونه منی و من هیچ وقت از تو جدا نخواهم شد!
دادگاه رفتن های پدر و مادر چند ماهی کش و قوس پیدا کرد و از آنجایی که مادر نتوانست پدر را متّهم کند، رای طلاق صادر نشد امّا ای کاش پدر، مادر را طلاق می داد تا آن اتفاق نمی افتاد! چون مادرم ناباورانه صبرش لبریز شد ودر روزی از روزها، هنگامی که کسی در خانه نبود، در حیاط خانه پیت بنزین را روی خودش خالی کرده و کبریت را کشیده و جرقه های کوچک کبریت، ناگهان تبدیل به کوهی ازآتش شده و همه وجود مادرم را در برگرفت و تا پدر و همسایه ها بتونند به داد مادر مهربان و مظلوم برسند، او سوخت و جا در جا، مرد و برای همیشه ایّام، دختر دلبندش را در برزخی از مشکلات تنها گذاشت.
من هرچند کوچک بودم امّا پیوسته خود را در مرگ مادرم مقصر دانسته و پیوسته شب و روز گریه می کردم. بعد از فوت مادر دیگرهرگز به مدرسه نرفته و خود را به تمامی در خانه حبس کردم. بعد از چهلم مادر، پدرم گلی را به خانه آورد و از همان بدو ورودش به خانه، جنگ و جدل بین من و او آغاز شد.
گلی زن بی بند و باری بود و هر کاری دلش می خواست، آزادانه انجام می داد و برایم جای سوال داشت که چرا پدر هیچگاه به هیچ کدام از رفتارهای او اعتراض نمی کند!  گلی هر روز ساعت ها پای تلفن می نشست و با دوست پسرهایش صحبت کرده و هنگامی که من جریان را به پدرم می گفتم، پدرنه تنها به گلی چیزی نمی گفت، بلکه به حمایت از او من را نیزکتک زده و می گفت: هرگز تو کاری که به تو مربوط نیست، دخالت نکن!  البتّه پی%A
اگر اين مطلب را پسنديده ايد، آن را به اشتراك بگذارد: