به چه شرطی صنعت خودرو از رکود خارج می شود؟

چنانچه خوروسازی های داخلی همکاری خود را با شرکتهای مطرح غربی شروع کرده و تولیدات خود را با قیمت های نجومی عرضه نکنند و شرایط ویژه فروش به نفع ...


تلویزیون هایی که علائق بینندگان را درک می کنند

خط تولید جدیدی از تلویزیونهای هوشمند راه اندازی شده که از هوش مصنوعی فوق العاده ای برخوردارند.


زمان‌بندی برگزاری انتخابات شوراها مشخص شد (+جدول)

زمان بندی برگزاری انتخابات شوراها از زمان آغاز ثبت‌نام و تا پایان زمان رأی گیری و شمارش آرا مشخص و به هیأت‌های اجرایی ابلاغ شد.


زمان‌بندی برگزاری انتخابات شوراها مشخص شد (+جدول)

زمان بندی برگزاری انتخابات شوراها از زمان آغاز ثبت‌نام و تا پایان زمان رأی گیری و شمارش آرا مشخص و به هیأت‌های اجرایی ابلاغ شد.


بالن آرزو خانه ای را در رشت سوزاند

مدیرعامل آتش‌نشانی رشت گفت: علت آتش‌سوزی دو باب منزل مسکونی سقوط بالن‌های آرزو و پرتاب شی مشتعله بر روی سقف و بالکن منازل مسکونی بوده است.


حرف های جوان ۱۸ ساله کیف قاپ

حوادث | جمعه ۰۴ تير ۹۵ ساعت ۹:۴۰ | نسخه چاپي

 محمدرضا جوان هجده ساله‌ای است که به اتهام مشارکت در گوشی قاپی دستگیر شده است. او عضو یک باند حرفه‌ای بود و خیلی زود پای در مسیر جرم گذاشت.
او می‌گوید: «بچه لب خط هستم و تا دوم دبیرستان همیشه معدلم ٢٠ بود، اما به خاطر مشکلات مالی مجبور شدم ترک تحصیل کنم. پدرم در یک مغازه تعویض روغنی در جاده ساوه کار می‌کند و درآمد زیادی ندارد. یکی از برادرانم در چهار سالگی زیر کامیون رفت و معلول شد.
خواهرم هم در آتش‌سوزی چراغ گردسوز دچار سوختگی شده است. خرج خانواده ما نمی‌چرخید من مجبور شدم کار کنم. یکی از دوستانم به اسم میثم پیشنهاد داد با همکاری پسر جوانی به نام جعفر گوشی‌قاپی کنیم تا او گوشی‌ها را بفروشد. مادرم بیماری قلبی داشت و هرچه سریع‌تر باید قلبش را عمل می‌کردیم. به خاطر او حاضر به همکاری شدم. میثم برایم یک موتور خرید و با جعفر در حوالی شوش و میدان اعدام گوشی‌قاپی می‌کردیم.
بعد از یک ماه میثم گفت که گوشی‌قاپی سودی ندارد و پیشنهاد داد به روش بارکنی گوشی و لوازم رایانه سرقت کنیم. سه بار با جعفر بارکنی کردم. من موتورسوار بودم و او سرقت می‌کرد. چهار نفری به سرقت می‌رفتیم که موتور دوم به عنوان اسکورت ما را همراهی می‌کرد و جعفر بارها را سرقت می‌کرد. من ٥میلیون برای هزینه عمل مادرم به دست آوردم و میثم تمام پول‌ها را برداشت و یک خانه درست و حسابی در پیروزی و یک خودروی ١٥٠میلیونی خرید.
وقتی فهمید دستگیر شدیم به فریدونشهر فرار کرد و هنوز دستگیر نشده است. مادرم می‌دانست پول عملش را با سرقت به دست آورده‌ام. او تازه عمل کرده است و روزی که ماموران برای دستگیری به خانه‌مان آمدند متوجه شد سارق هستم و با پول سرقتی عمل شده است. من شرمنده مادرم شدم. او برای خرج خانه هر روز از مولوی لباس می‌خرید و در چهارراه کوکاکولا در سرما و گرما دستفروشی می‌کرد تا خرج ما را در بیاورد.
روزهایی بود که مادرم زیر باران کار می‌کرد و وقتی به خانه می‌آمد تمام لباس‌هایش خیس بود. اینقدر کار کرد که مریض شد. هرچه از او خواستیم سرکار نرود، می‌گفت چه کسی خرج خانواده را در بیاورد؟ من شرمنده مادرم هستم، نمی‌دانم چگونه نگاهش کنم.
منبع: میزان
اگر اين مطلب را پسنديده ايد، آن را به اشتراك بگذارد:

دیدگاه شما چیست؟