وقتی مرداب «گل»، دختران جوان را می‌بلعد؛ مخدری صنعتی در پوشش گیاهی سنتی

در بین مواد تخدیری و محرکی که مصرف آن در میان برخی جوانان شایع است،مخدر «گل» از مواد اعتیاد آور نسبتاً نوظهوری است که اثرات و عوارض تخریبی جسمانی ...


توقف صادرات مرغ وتخم مرغ بدلیل آنفلوانزا؛ تخم‌مرغ نیم‌پز نخورید

رئیس هیات مدیره اتحادیه مرغ تخم‌گذار تهران با بیان اینکه صادرات مرغ و تخم مرغ متوقف شده است، گفت: مردم از مصرف مرغ و تخم مرغ نیم پز خودداری ...


نشست تکفیری ها برای تعیین جانشین «ابوبکر البغدادی»

منابع آگاه از برگزاری جلسه سرکرده های تکفیری برای تعیین جانشین ابوبکر البغدادی سرکرده گروهک تکفیری داعش در موصل خبر دادند.


۸ دستور حرکتی اندروید که استفاده از این سیستم عامل را سرعت می دهند

دستورهای حرکتی مختلفی در سیستم عامل اندروید وجود دارند که باعث سریع‌تر شدن کار‌ها می‌شوند. این دستورها در بخش‌های مختلفی از این سیستم عامل جای گرفته‌اند.


سرگیجه پرسپولیس در مورد محمد انصاری؛ از کلیه فروشی تا قهرمانی

پرسپولیس که در ابتدای فصل تنها یک مدافع وسط متخصص - به نظر برانکو ایوانکوویچ- کنار سیدجلال حسینی به خدمت گرفت حالا نمی‌داند که انصاری را بفروشد ...


یک هفته، هفت چهره؛ از ساسی مانکن تا خودکشی میرداماد

| پنجشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ساعت ۱۴:۳۶ | نسخه چاپي

دوست ساسی اینا یا (موشیلینا کوشن، هفته)
این که فعل و انفعالات یک دوستی و یا یک علاقه مندی که خب به طور واضح مربوط به دنیای شخصی است، این چنین پر دامنه و همگانی می شود، نتیجه ی دو علت است؛ مردم نیازمند تفریح اند و این را نمی شود در کنداکتور روزانه ی توده ها ناچیز شمرد، آن ها همان قدر که نیاز دارند بخورند و بخوابند به همان میزان نیاز به پاساژ های ذهنی دارند.
ریتمزندگی روزمره در اواخر وقت هر روز نیاز به یک خلا خودخواسته دارد، که نه پیام اخلاقی بر می تابد نه توصیه پذیر است و نه می شود آن جور که می خواهیم تعریفش کنیم، خلا باید در درجه اول مفرح باشد و با امیال توده ها همگن شود از دیرباز تا همین امروز مردم دوست دارند هر چه بیشتر زندگی سلبریتی ها را مورد کنجکاوی قرار دهند و اتفاقاتی نظیر این حاشیه یک سلبریتی را شخم می زند، از آن طرف آن ها هم نفع می برند که بدون هزینه ی خاصی صرفا با یک نمایش ضعیف و مبتذل نام خود را تیتر یک ذهن های مردم می کنند.
یک
دو کاستی و دو نیاز با هم جمع می شوند و تولید ابتذال می کنند، مردم تفریح می خواهند و سلبریتی رسانه، اما ساختار به گونه ای است که تولید تفریح نمی کند و سلبریتی را چهار چوب های معین می خواهد، در نتیجه تفریح و سلبریتی با هم به زیر زمین و یا پستو نقل می شوند و چون در دید نیستند و فضای مبهم غالب می شود، ابتذال به راحتی جولان می دهد، شخصی ترین و زرد ترین مسائل محل گفت و گوی مردم در کوچه و خیابان می شود و سر خوردگی فعل جمعی می شود که البته با لبخند و استهزا قالب موجهی به خودش می گیرد، روزگار مردم سرخورده ای که مبتذل می خندند.


غلامحسین بنان یا (ستاره های سربی، هفته)

زادروز استاد بنان بهانه ای شد تا مرور کنیم که مسیر ستاره سازی در هنر و به طور خاص در موسیقی چه تفاوتی با دهه های پیشین داشته است و این که این پاراگراف بعد از پاراگراف ساسی مانکن از خواننده های پر طرفدار امروزی آمده، کاملا تعمدی است و برای نشان دادن یک اختلاف بزرگ است.
بنان و هم نسلان او در مسیری راه می رفتند که ستاره شدن در آن به غایت دشوار بود، آن ها سال ها در صف می ماندند و از محضر اساتید مختلف تلمذ می کردند  به معنای واقعی کلمه و در استودیو ها پادویی می کردند،  مسیر آنها پر از کتاب و تمرین و تفکر بود و شکل ستاره شدن آن ها نردبانی بود؛ پله به پله و با نگاه به گذشته برای مرور آن چه بودند و نگاه به بالا برای آن که بفهمند قرار است به کجا بروند، حال آن ها هم گذشته داشت و هم آینده همین هم بود که هیچ وقت دچار بی هویتی نمی شدند می دانستند از کجا آمده اند و به کجا می روند، ستاره های آن دهه ها لزوما آسمانی نبودند، اما کاغذی هم نبودند.
یک
اما امروز شکل ستاره شدن با حضور پر رنگ رسانه ها و اینترنت در دنیای  پست مدرن به کلی عوض شده، در دنیای پست مدرن همه ی کنش ها بر پایه ی اتفاقات رقم می خورد، خیلی ها اتفاقی ستاره می شوند لایک می گیرند و فالوئر جمع می کنند و این سیطره ی اتفاقات می تواند هر پدیده ای را بر صدر بنشاند و «یهویی وارگی» همان قدر که راحت بالا می برد، راحت تر هم پایین می اورد، ستاره های امروز از مسیری نمی آیند که بوی ماندگاری بدهند، آن ها کاملا یهویی اند و این سلیقه ی تنزل یافته ی ماست که آن ها را به بالا پرتاب می کند و همین سلیقه دمدمی مزاج روزی باعث سقوط آن ها خواهد شد، به همین «یهویی».


معلم یا( جدی بگیرید، هفته)
این که روزی به نام معلم در تقویم ایرانی وجود دارد، اتفاق مبارکی است اما تقدیر و توجه به مقام معلم ها با نامگذاری محقق نمی شود، معلم ها ویژه ترین موقعیت جامعه را دارا هستند، چقدر این مقام ویژه را باور کرده ایم ؟
افراد در خام ترین و پذیرنده ترین حالت پشت نیمکت های مدارس می نشینند و ذهن ها را در اختیار آموزگارانی می گذارند که باید در بهترین موقعیت قرار داشته باشند، یک معلم نمی تواند کارمند باشد، او باید در آسوده ترین حالت ذهنی قرار بگیرد تا بتواند خلاقییت ایجاد کند، تا قدرت تشخیص داشته باشد و استعداد های گوناگون را بشناسد و در مسیر مناسب قرار بدهد، نمی شودو نباید به راحتی و صرفا با یک سری قراردادهای اداری افراد گوناگون را به استخدام آموزش و پرورش در آورد.
یک
معلم ها باید از بالنده ترین و تیز هوش ترین افراد جامعه باشند، آن ها در موقعیتی هستند که می توانند هر چه را که بخواهند به ذهن فردای جامعه القا کننند؛ فردایی نا امید و منزوی و منفعل بسازند و یا پویایی و سرزندگی و دیگر پذیری را در ذهن ها بریزند.
معلم ها خیلی عزیزند چون عزت آن ها به  آینده ی همه ی مردم بسته است، دغدغه ی معیشت این بزرگترین اجتماع شغلی در ایران صرفا یک دغدغه محدود به آن ها نیست، آن ها به واسطه موقعیت خاصی که دارند باید در بی رحمانه ترین آزمون ها ی دوره ای قرار بگیرند که سطح سواد و خلاقیت به روز شده و منطبق با نیاز های روز داشته باشند و از آن طرف در بالاترین سطوح در آمدی قرار بگیرند.


خودکشی یا (رنج زندگی، هفته)

مردی که خودکشی کرد به تعبیری فرصتی را از خودش دریغ کرد که ما اسمش را می گذاریم؛ زندگی، اما آن ها که به زندگی از دیدگاه اگزیستانسیالیست ها نگاه می کنند؛ زندگی را رنجی می بینند که باید تحملش کرد، تلاقی این دو نگاه را می شود به وضوح در جامعه ی ایرانی دید، نکته ی پر رنگ این داستان همین جاست، کم کم غلبه ی نگاه اگزیستانسیالیستی را بر ذهن های یک جامعه ی به ظاهر ... شاهدیم؛ حالا در گذر سال ها زندگی یک موهبت ... نیست و افراد مختلف با نمایش های تراژیک نشانمان می دهند، که زندگی رنجی است که باید تحملش کرد.
یک
تصمیم سازان جامعه ایرانی باید باور کنند، که با توده ای از مردمی مواجه اند که زندگی را بی معنا می یابند و در پی معنا بخشی هستند، منتهی این معنا بخشی محتوایی می خواهد فارغ از آن چه که طی این دهه ها ...، ما محکومییم زندگی کنیم و محکومیم معنا بدهیم به همه فعل های هر روزه ای که داریم این معنا بخشی از محیط نشات می گیرد و بخشی از درون فرد.


بازیگران زن یا (تصادم، هفته)
نامه ی بازیگران زن در مورد بیکاری و حواشی اخلاقی دست اندرکاران تلویزیون وسینما محصول تصادم دو نگاه است.
نگاه اول؛ مساله ی تبعیض جنسیتی و خشونت که دیدگاهی فمینیستی اما تا حد زیادی واقعی است، زن ها مورد خشونت های رنگارنگی قرار می گیرند که گاه آن قدر ظریف است که خود پذیرنده خشونت هم متوجه آن می شود، خشونت علیه زنان حتی می تواند در جملاتی که بر «حقوق زنان» تاکید دارد مستتر باشد، همین تاکید بر حقوق نیمی از جامعه نشان می دهد که آن ها در موضع ضعف قرار دارند و این ضعف ساختاری شده در قالبی مثل هنر هم می تواند به اشکال مختلف خودش را نشان دهد، کما این که هیچ وقت عده ای از بازیگران مرد آن قدر موقعیت ضعف قرار نمی گیرند که نامه ای مشترک در جهت احقاق حق صادر کنند، زن ها به تبع محدودیت ها و نگاه های جنسیتی مورد خشونت هستند حتی در هنر.
یک
نگاه دوم؛ مسئولین و دولتی مردم هنر و فرهنگ را به باور ندارند و عموما شناخت کافی از دایره ی تاثیر گذاری فعل فرهنگی ندارند، فرهنگ شبیه به یک امر تزئینی است که می تواند خیلی اوقات زیبایی بسازد و همین، این نگاه مادامی که در جامعه رواج داشته باشد، عرصه ی فرهنگ و هنر حالت صنعت به خودش نخواهد گرفت و بازیگری و نویسندگی و نوازندگی و...جایگاه یک شغل را پیدا نخواهند کرد و چون در این موقعیت قرار نمی گیرند، لاجرم از چترهای حمایتی برخوردار نخواهند شد، بازیگرانی که نامه نوشته اند محروم از حیات شغلی اند اگر عرضه و تقاضا و اگر کل مناسبات هنر شاکله داشت، هیچ کس هوای ترکیه نمی کرد و هیچ بازیگری نامه نمی نوشت، هنر امروز صنعت است باورش کنید.


مجید جلالی یا (فوتبال پاکم آرزوست، هفته)
فوتبال ایرانی روحی دارد که به شدت قدرتمند است و خودش را بر هر آدمی از هر منشی تحمیل می کند، جالب این جاست این روح  قدرتمند و خشن آدم های گوناگون را به خودش وابسته می کند فوتبال ایرانی مثل فیلمفارسی هاست، پر از اتفاق و پر از دنبال کننده و در عین حال پر از لعنت و تکفبر.
عصبانیت مجید جلالی از جنس عصبانیت های حاجی مایلی است  و اصولا افراد در فوتبالفارسی به سه دسته تقسیم می شوند؛
یک
آن های که کم می آورند و تعادل از دست می دهند مثل حاجی مایلی مثل مجید جلالی، مثل خداداد عزیزی و مثل علی دایی و عده ی دیگری که چم و خم کار را یاد می گیرند از این فوتبال به اصطلاح مسموم اکسیژن مورد نیاز را بیرون می کشند، مثل امیر قلعه نویی، مثل فراز کمالوند و مثل کارلوس کی روش حتی و اما دسته ی سومی که کلا راه خودشان را می روند و آلوده نمی شوند، اما خب تعداد آن ها خیلی کم است، مثل برانکو ایوانکویچ مثل: غلامحسین پیروانی، مثل یحیی گل محمدی. این دسته سومی های اقلیت را بشناسیم و قدر بنهیم که آبروی فوتبال فارسی اند، این ها اگر نباشند، فوتبال به مفهوم اساطیری اش که همان ماکتی از جنگ و تخاصم است بر می گردد.
عرصه برای سالم ها  برای قوتبالی ها به معنای یک ورزش پر از ظرافت و تدبیر هر روز تنگ تر می شود و شکل علاقه مندی ما می تواند حیات آبرو داران فوتبال ایرانی را تضمین کند، کمی عقلانیت اگر روی سکوها و در دل های ما بیاید، فوتبال ایرانی توپ تر خواهد شد !


چهره ای که شمائید یا (سالگرد، هفته)
«یک هفته هفت چهره» یک ساله شد، در این یک سال به جز یک هفته (هفته ی اول فروردین 95) هفت چهره آماده شد و به انتشار رسید، در ماه های ابتدایی فرم مطلب گزارشی بود و صرفا مروری بود به اتفاقات هفته، اما با گذشت زمان تلاش کردم تحلیلی تر شود که چیزی فراتر از اخبار روزمره را با خودش داشته باشد، بی تعارف آن چه که بیشتر از هر مساله ی دیگری انرژی بخش است، نظرات ارسالی شماست؛ تک تک آن ها را خوانده ام گاها چند بار؛ چه آن هایی که حس خوبی نداشته اند چه آن ها که پسندیده اند و امیدوارم کرده اند.
یک
اگر اين مطلب را پسنديده ايد، آن را به اشتراك بگذارد: