کاهش ساعت کار بانوان شاغل کلید خورد؛ جزئیات مصوبه ابلاغی دولت

بخشنامه قانون کاهش ساعات کار هفتگی بانوان شاغل به دستگاههای اجرایی ابلاغ شد؛بر این اساس زمان کار بانوان مشمول این مصوبه از ۴۴ ساعت در هفته ...



پیام‌های خود پاک‌شونده در اینستاگرام

اینستاگرام در جدیدترین نسخه خود امکاناتی را در اختیار کاربران قرار داده که بسیار جذاب است.


ماجرای کشف حجاب پگاه آهنگرانی واقعیت دارد؟!+عکس

پگاه آهنگرانی با حضور در پردیس چارسو و فعالیت در جشنواره سینما حقیقت به شایعات درباره کشف حجاب و مهاجرت خود پایان داد.


روایت دوست نزدیک قالیباف از گپ‌وگفتش با او درباره کاندیداتوری برای انتخابات ریاست جمهوری

مرتضی طلایی نایب رییس شورای شهر تهران که رابطه نزدیک با شهردار تهران دارد، می‌گوید: قالیباف قصدی برای ورود به انتخابات ریاست جمهوری ندارد ...


موشکافی اسرار Game Of Thrones: آزور آهای کیست؟

| شنبه ۲۱ فروردين ۹۵ ساعت ۱۲:۳۴ | نسخه چاپي

 یکی از مورد بحث‌ترین رازهای دنیای نغمه، در رابطه با قهرمانانی است که شبِ طولانی را پایان می‌بخشند. در این مقاله، ابتدا این مسئله که آیا آن‌ها پایان‌بخش قصه هستند یا نه را بررسی می‌کنیم و بعد از آن به این پرسش که این افراد(بخوانید فرد) کدام یک از شخصیت‌های داستان هستند، پاسخ می‌دهیم.
موشکافی
این مطلب داستان سریال را لو می‌دهد. اگر هنوز موفق به تماشای کامل سریال نشدید،از خواندن ادامه آن خودداری کنید.

دنیای محبوب و خواستنی مارتین در کنار تمام ویژگی‌های بنیادین‌اش از راز و رمزهای بی‌پایانی برخوردار است. محبوبیت غیرقابل انکار این روایت داستانی خارق‌العاده در میان طرفداران، باعث می‌شود که آن‌ها در خیلی موارد بیشتر از آن‌چه مارتین گفته بدانند و بفهمند.
به همین سبب، حتی در دنیای مجازی، همواره با کند و کاو‌هایی دیوانه‌وار و ارزشمند از این دنیا مواجه می‌شویم که در موارد بسیاری پاسخ‌های حقیقی را یدک می‌کشند.
موضوع شبِ طولانی و پایان‌دهندگان‌اش، پیش‌تر به عنوان بخشی از تاریخ وستروس که تقریبا هیچ تاثیری بر آینده‌ی قصه نمی‌گذارد شناخته می‌شد اما حالا دیگر خیلی‌ها با اطمینان می‌گویند که شب بی‌پایان دوباره رخ می‌دهد و اصلا موضوع پایانی این قصه‌ی طولانی نیز، چیزی جز این نخواهد بود.
هر چه که باشد، بدون شک اثبات این موضوع که شب طولانی در شرف وقوع است موضوع مهمی است که در این مقاله به طور کامل به آن می‌پردازیم اما در درجه‌ای فراتر از آن، پرسش‌های بنیادین‌مان حول هویت شخصیت‌های افسانه‌ای این ماجرا‌ می‌چرخد.
اشخاصی که در گذشته دنیا را از شب طولانی خارج کردند و آدرها را از سرزمین‌های انسان‌ها راندند و به عقیده‌ی بعضی‌ها، برای به آخر رساندن این شب بی‌پایان جدید هم مجددا متولد شده یا می‌شوند.
شناخت این اشخاص و کشف پیوند آن‌ها با یکدیگر و در آخر درک هویت‌شان، ممکن است کلید خیلی از قفل‌ها باشد. یک مثال ساده: اگر آزور آهای همان جان اسنو باشد، از زنده بودنش مطمئن می‌شویم!
شبِ  طولانی
پیش از هرچیز لازم است شب طولانی را با استفاده از تمام اطلاعاتی که داریم بشناسیم. بر اساس تاریخچه‌های بی‌نام و نشان به جا مانده از زمان «نخستین انسان‌ها» می‌دانیم که شب طولانی (از آغاز تا پایان) پیش از ظهور امپراطوری شکست‌ناپذیر والریا رخ داده است.
بر طبق این اسناد، شب طولانی دوره‌ای از تاریخ است که زمستان آن چندین و چند سال به درازا کشید. به طوری که کودکان در آن به دنیا آمدند، بالغ شدند و از سرما مردند و این یعنی بسیاری از آن‌ها حتی برای ثانیه‌ای گرمای تابستان را نچشیدند.
در آن زمان، ارتفاع برف نشسته بر زمین به صد قدم می‌رسید و خورشید برای سال‌ها دیده نمی‌شد. شب طولانی تقریبا بیش از یک نسل طول کشید و به همین دلیل مردم آن زمان، تا سال‌های سال رنگی از نور و روشنایی خورشید را ندیدند. چنین زمستانی بر دنیا سایه گسترانده بود.
در این زمستان سرد، هیچ‌کس در هیچ قلعه‌ای و در کنار هیچ آتشی احساس امنیت نمی‌کرد. پادشاه‌ها و خوک‌ها دقیقا به مانند یکدیگر از سرما لرزیدند و مردند. زن‌ها بچه‌هایشان را خفه کردند تا گرسنگی آن‌ها را نبینند.
البته بسیاری از این اطلاعات از داستان‌هایی نه چندان قابل اتکا استخراج شده و به همین دلیل ممکن است در برخی از آن‌ها اغراق‌هایی صورت گرفته باشد. در جایی از کتاب اول، ننه‌ی پیر آن زمان را این‌گونه برای برن توصیف می‌کند: «مردم اون زمان، موقع گریه کردن یخ زدن اشک‌ها روی گونه‌هاشون رو حس می‌کردند و تازه در این زمان بود که آدرها برای اولین بار پیداشون شد.
اون‌ها موجودات سردی بودند که از آهن و آتش و اشعه‌ی خورشید، و از هر موجودی که خون گرم توی رگ‌هاش جریان داشت متنفر بودند. اون‌ها سوار بر اسب‌های مرده‌ی سفیدشون و در راسِ کسانی که کشته بودند، قلعه‌ها و شهرها و پادشاهی‌ها رو درو کردند.»
موشکافی

فارغ از تمام این‌ها، واقعیت قطعی این است که در آن زمان، وستروس با یک تغییر عظیم آب و هوایی مواجه شد که برای مردم مشکلات زیادی را به وجود آورد. با این که بیان سخن قطعی در رابطه با چگونگی آن واقعه سخت است، اما حتی اگر نصف چیزهای گفته شده در افسانه‌ها هم حقیقت داشته باشد، آن دوران یکی از دهشتناک‌ترین روزگارهایی بوده که سرزمین به خود دیده است. اما مهم‌تر از خود شب طولانی، مکان‌هایی بوده که این رخداد در آن‌ها به وقوع پیوسته است.
طبق اطلاعات اولیه و اغلب سخنانی که از شخصیت‌ها شنیده‌ایم، شب بی‌پایان سایه‌اش را بر تمام بخش‌های وستروس گسترانده اما در کتاب «دنیای نغمه‌ای از یخ و آتش» از اسناد تاریخی محکمی که خلاف این حرف را ثابت می‌کنند، سخن به میان آمده است. در یکی از این اسناد که سخن‌هایی از اعقاب روینارها را نقل کرده، داستان‌هایی از ظلمتی بی‌پایان که ابتدا آب رود روین را کم و سپس آن را ناپدید کرد، به چشم می‌خورد.
طبق این اطلاعات، سرمای آن دوران به حدی بود که آب‌های این رود از سرچشمه تا محل اتصالش به رود سلهور منجمد شد.
تاریخ‌نوشته‌های دیگری که مربوط به سرزمین آشای است از دورانی نام می‌برد که ظلمت بی‌پایان بر سر مردم گسترده شده بود. طبق این نوشته‌ها، این شب طولانی، در آن هنگام که گیس کهن تازه در حال پایه‌ریزی امپراطوری خویش بود، رخ داد.
اگر چند واحد تاریخ وستروسی(!) پاس کرده باشید، می‌دانید که شکل‌گیری امپراطوری گیس کهن، پیش از آغاز امپراطوری شگفت‌انگیز والریا بوده و این یعنی این ظلمت بی‌پایان همان شب طولانی وستروس است. نوشته‌های مناطق مختلف از جهان «نغمه» در رابطه با این شب حتی محدود به این‌ها هم نیست و در افسانه‌ای شگفت‌آور از یی‌تی هم رنگی از آن به چشم می‌خورد.
طبق این نوشته‌ها، خورشید روی خود را برای یک نسل از زمین برگرداند و هیچ‌کس و هیچ چیز نتوانست آن را هویدا کند. با کنار هم چیدن تمام این اسناد و اطلاعات از یک چیز مطمئن می‌شویم: «شب طولانی رخدادی دهشتناک از جنس ظلمت و سرما  بوده که در تک‌تک نقاط جهان به وقوع پیوسته است.»
شبِ  بی‌پایانِ  دیگری در راه است
قطعا سوال اصلی‌تان بعد از خواندن تمام این نوشته‌ها چیزی نیست جز این که «ما چرا باید به چنین قصه‌هایی از تاریخ چند صد سال قبل اهمیت دهیم؟». موضوع این است که شب بی‌پایان فقط همان یک بار رخ نداده و بر اساس بسیاری از دیالوگ‌ها و نوشته‌ها اطمینان داریم که چیزی به وقوع دوباره‌اش نمانده است.
پس پیش از این که به سراغ بررسی پروتاگونیست‌های پایان‌بخش این تاریکی برویم، نزدیکی رخداد مجدد این واقعه را برایتان اثبات می‌کنیم.
موشکافی

اول از همه به سراغ یکی از دیالوگ‌های پرمعنی ملیساندر در کتاب سوم می‌رویم، جایی که سر داووس(یا همان شوالیه‌ی پیاز) استنیس را از ضعف ارتش‌شان در برابر لنیسترها آگاه می‌سازد و ملیساندر این‌گونه پاسخ او را می‌دهد: «این جنگ‌های شاهان در مقابل چیزی که پیش رو داریم، مثل کتک‌کاری‌ بچه‌های کوچیک با همدیگر هست.
اون کسی که نباید اسمش رو به زبون آوورد، داره نیروهاشو جمع میکنه تا یه ارتش بزرگ و اهریمنی با قدرتی ورای تصور به وجود بیاره. سر داووس، مطمئن باشید که خیلی زود سرما و شبی که پایان نداره، از راه می‌رسه.»
در فصل ۷۳ از کتاب سوم یعنی یورش شمشیرها، منس ریدر و جان با هم مکالمه‌ای دارند که در میان کلماتش، جلوه‌ای شبیه به شب طولانی مقابل چشم ظاهر می‌شود: [منس ریدر]: «تو مشت نخستین انسان‌ها رو دیدی. می‌دونی اون‌جا چه اتفاقی افتاده. می‌دونی ما با چی مواجهیم.» «آدرها..» «وقتی که روزها کوتاه‌تر و شب‌ها سردتر بشن، اونا هم قوی‌تر می‌شن.
اونا اول شمارو می‌کشن بعد مرده‌های شما رو می‌فرستن سراغتون. نه غول‌ها می‌تونن جلوشونو بگیرن، نه ثنی‌ها، نه قبایل رودخانه‌ی یخ‌زده و نه هورن‌فوت‌ها» «تو هم نمی‌تونی؟» «منم نمی‌تونم.» در آن اعتراف خشم وجود داشت. تلخی چنان عمیقی که در کلمات نمی‌گنجید.
در دوازدهمین فصلِ  جان در کتاب پنجم (یعنی آخرین منبعی که در دست ما است) پیتر پایک نامه‌ای به این شرح را برای جان می‌فرستد: «در هاردهوم مردگان را می‌بینم… مردگانی که در آب‌ شناورن… مردگانی که در میان درختان جنگل حرکت می‌کنن…» تمامی این مدارک و چندین نوشته‌ی دیگر، به سادگی اثبات می‌کنند که چیزی به آغاز این شب طولانی (که طبق برخی شواهد از آن‌چه هزاران سال پیش اتفاق افتاد هم بدتر است) باقی نمانده و ممکن است بخش پایانی داستان مارتین دقیقا مربوط به این اتفاق شود.
یعنی جایی که دیگر تخت آهنین بی‌معنا می‌شود و پادشاهی‌ها رنگ می‌بازند و همگان امیدی به جز قهرمانی که نامش در افسانه‌ها آمده ندارند. پس در ادامه، اول از همه آن قهرمانان را می‌شناسیم بعد از آن با یک یا دو  مثال، حضورشان در زمان کنونی را ثابت می‌کنیم.
موشکافی
پایان‌دهندگانِ  شبِ  بی‌پایان
هیچ‌کس به درستی نمی‌داند شب طولانی چگونه به پایان رسید. مردم مناطق مختلف جهان، هر کدام افسانه‌های خاص و عجیبی را روایت می‌کنند که به تنهایی قابل پذیرش نیستند. در هر نقطه‌ای، مردم از قهرمان خاص خودشان نام می‌برند که با کارهایش شب طولانی را پایان داد اما اگر نگاهمان به این روایت‌ها را کمی دقیق‌تر کنیم، ممکن است به نتیجه‌‌ی بهتری برسیم. نتیجه‌ای که ما را در این رازگشایی دشوار یاری کند.
در حقیقت، از آن‌جایی که اغلب این داستان‌ها افسانه‌ای بیش نیستند، بهترین راه رسیدن به قهرمان حقیقی، در کنار هم قرار دادن تک‌تک آن‌ها است. اول از همه به سراغ مردم شمال می‌رویم و قصه‌ی آن‌ها در رابطه با شب بی‌پایان را می‌شنویم. قصه‌ی قهرمانی که او را «آخرین مبارز» صدا می‌کنند و زیباترین روایت از ماجرای او را اولین بار از دهان ننه‌ی پیر می‌شنویم:
   و این دوران{شب طولانی} پیش از آمدن اندل‌ها بود و حتی خیلی قبل‌تر از فرار زن‌ها از شهرهای راین و گذشتن آن‌ها از دریای باریک. پادشاهی‌های آن زمان که همه متعلق به نخستین انسان‌ها بودند و آن‌ها فرزندان جنگل رو از زمین‌های خودشون بیرون می‌کردند.
اما باز هم فرزندان در بسیاری از مکان‌ها، در تپه‌های تو خالی و بین درختان زندگی می‌کردند. کمی که گذشت و زمین فقط از سرما و مرگ پر شد، آخرین قهرمان تصمیم گرفت که مجددا فرزندان جنگل رو پیدا کنه، چون عقیده داشت که جادوی کهن و افسانه‌ای آن‌ها، راه نجاتی برای انسان‌ها خواهد بود.
او با یک شمشیر و یک اسب و سگی که داشت و با کمک چند همراه، تمام زمین‌ها رو گشت. به هر جایی سر زد و از هیچ جست‌وجویی دریغ نکرد اما در پایان موفق نشد فرزندان رو پیدا کنه. اول از همه دوستانش را از دست داد و مرگ همه‌ی آن‌ها را تماشا کرد. بعد وقتی که هیچ کاری از دستش بر نمی‌اومد، مرگ سگ و اسبش رو تماشا کرد.
در آخر هم وقتی که خواست شمشیرش رو از غلاف بیرون بکشه، به خاطر یخ‌زدگی زیاد، شمشیرش خرد شد. بوی خون گرم جاری در بدنش به مشام وایت‌واکرها رسید و آن‌ها در اوج سکوت، سوار بر عنکبوت‌های یخی‌شون که به بزرگی سگ‌ها شکاری بودند دنبالش می‌کردند.
ناگهان درب اتاق توسط استاد لوئین باز شد و برن هرگز ادامه‌ی داستان را نشنید…
از زمان انتشار کتاب اول تا چندین سال بعد، بی‌پایان ماندن این روایت باعث می‌شد که نتوانیم از موفق شدن «آخرین مبارز» یا «آخرین قهرمان» مطمئن شویم اما به لطف کتاب ارزشمند «دنیای نغمه‌ی یخ و آتش» (که حقیقتا مرجعی خارق‌العاده برای آن‌هایی است که می‌خواهند بیشتر از این دنیا بدانند) ما می‌دانیم که او بالاخره موفق شد فرزندان را پیدا کند و با کمک آن‌ها نخستین مردان نگهبانان شب دور هم جمع شدند و این توانایی را یافتند تا در جنگی با نام نبرد برای طلوع شرکت کرده و پیروز شوند.
در پایان این نبرد، زمستان بی‌پایان درهم‌شکست و آدرها به شمال یخ‌زده‌شان گریختند… البته این پیروزیِ شش هزار ساله حالا به پایان رسیده و دنیا هم نیاز به قهرمانی تازه دارد.
موشکافی

برخلاف مردم شمال، پیروان رلور(خدای نور یا همان کسی که ملیساندر به او اعتقاد دارد) بر این باورند که نام این قهرمان آزور آهای است و جالب‌تر این که آن‌ها بازگشت‌اش را پیش‌بینی کرده‌اند.
بر اساس داستان‌های مردم روینار، بازگشت خورشید و پایان یافتن شب طولانی تنها هنگامی ممکن شد که یک قهرمان فرزندان متعدد مادر روین(خدایان کوچکی مثل شاه خرچنگ یا پیرمرد رودخانه) را متقاعد کرد تا اختلافات را کنار گذاشته و به یکدیگر ملحق شوند. در آن هنگام، آن‌ها آوازی سرّی و ناشناخته سر دادند که توانست روز را بازگرداند.
افسانه‌های مردمان مختلف تنها محدود به این‌ها هم نیست. در مجمل یشم (کولوکو وتار) افسانه‌ای شگفت‌انگیز از یی‌تی بازگو می‌شود که بر اساس آن شب طولانی با کارهایی که زنی با دم یک میمون انجام داد به پایان رسید. مردم مکان‌های دیگر نیز نام‌ها و داستان‌های مختلفی دارند که ما از اغلب آن‌ها بی‌خبریم اما نکته‌ی جالب این است که تمام آن‌ها اصولا با زبان خودشان به نامی مشترک اشاره می‌کنند: «شاهزاده‌ی موعود».
اغلب انسان‌ها (از مردم سرزمین مارتین گرفته تا خوانندگان کتاب‌هایش!) شاهزاده‌ی موعود، آزور آهای و آخرین مبارز را اشخاصی متفاوت می‌دانند. از این رو، با جست و جو برای یافتن تک‌تک آن‌ها، به حدی در میان راز و رمزهای کتاب‌های مارتین گم می‌شوند که هرگز به نتیجه‌ی قابل استنادی دست پیدا نمی‌کنند.
به همین علت، پیش از هر چیز با استفاده از مدارک متعدد ثابت می‌کنیم که تمام آن‌ها یک شخص واحد هستند. چرا که این‌گونه، هر چه در رابطه با هر کدام‌شان گفته شده باشد جزء ویژگی‌هایی است که ما باید آن‌ها را در بین شخصیت‌های قصه جست و جو کنیم و از آن‌جایی که دامنه‌ی اطلاعاتمان از این قهرمان بسیار زیادتر می‌شود، رسیدن به نتایج محکم محتمل‌تر خواهد بود.
در چهارمین فصل داووس در کتاب سوم، ملیساندر و استنیس مکالمه‌ی پر ارزشی دارند که وقتی در کنار نقل قول‌های دیگر قرار می‌گیرد برخی اسرار را آشکار می‌سازد:
یقینی که در صدای پادشاه بود، ترسی در اعماق وجود داووس انداخت. «تپه‌ای تو جنگل… اشباحی بین برفا… من نمی‌فهمم…» ملیساندر گفت: معنیش اینه که جنگ شروع شده. شن‌های درون ساعت با سرعت بیشتری پایین می‌ریزن و فرصت انسان‌ها روی زمین تقریبا تموم شده. ما باید با شجاعت عمل کنیم، وگرنه‌ همه امیدها از بین میره. تمام وستروس باید زیر پرچم تنها شاه حقیقی خودش متحد بشه. شاهزاده‌ی موعود، لرد دراگون استون و برگزیده‌ی رلور.»
در جایی دیگر در کتاب سوم، ملیساندر و ایمون تارگرین مکالمه‌ی دیگری در این رابطه دارند: «شمشیرها به تنهایی قادر نیستن جلوی این تاریکی رو بگیرن. فقط نور پروردگاره که می‌تونه این کارو بکنه. اشتباه نکنید سِرهای ارجمند و برادران شجاع، جنگی که ما در پی اون به اینجا اومدیم، یک دعوای حقیر بر سر زمین‌ها و افتخارات نیست.
جنگ ما بر سر اصل حیاته، و چنانچه ما شکست بخوریم، دنیا هم با ما خواهد مرد.» سم می‌توانست ببیند که افسران نمی‌دانند باید به این حرف چه واکنشی نشان بدهند. بووِن مارش و اُتِل یارویک با تردید نگاهی رد و بدل کردند، جانوس اسلینت سرخ و عصبانی شده بود، و هاب سه‌انگشتی انگار که ترجیح می‌داد هرچه زودتر برگردد و باز مشغول خرد کردن هویج‌ها شود.
اما همگی با تعجب صدای زمزمه‌ی استاد ایمون را شنیدند که گفت، «بانوی من، شما از نبرد برای سپیده‌دم(همان نبرد برای طلوع) صحبت می‌کنید، اما پس شاهزاده‌ی موعود کجاست؟» ملیساندر اعلام کرد: «اون مقابل شما ایستاده. هرچند که بصیرتی که بتونو اونو تشخیص بده رو ندارید.
استنیس براتیون، آزور آهایِ رجعت کرده‌است، جنگ‌جوی آتش. پیشگویی‌ها در وجود او تعبیر شدن. دنباله‌دار سرخ در آسمان درخشید تا اومدنش رو اعلام کنه و او لایت‌برینگر رو در دست داره، شمشیر سرخ قهرمانان رو.»
فارغ از تمام این‌ها، خود مارتین در یکی از مصاحبه‌هایش که پیش از آغاز پخش فصل دوم سریال بازی تاج و تخت انجام شده بود، یکی از سکانس‌های جذاب را این‌گونه توصیف می‌کند: « در یکی از سکانس‌های ارزشمند این فصل، {استنیس} از تمام خدایانی که در دوران کودکی پرستش می‌کرده رو بر می‌گردونه و خدای سرخ رو می‌پذیره.
اون روح و تمام وجودیتش رو تقدیم خدای تاریکی می‌کنه و در این لحظه، فقط ملیساندر است که می‌بینه پادشاه تاریکی اون نشانه‌ی باستانیِ متعلق به شاهزاده‌ی موعود رو بهش می‌ده. و اون چیزی نیست جز شمشیر لایت‌برینگر».
موشکافی

‌در حقیقت، در تمام توصیفاتی که از قهرمانان پایان‌بخش شب بی‌پایان می‌شنویم، رابطه‌‌اى غیرقابل انکار به چشم می‌خورد. این موضوع با نگاهی به کلمات مشترک این نقل‌قول‌های مختلف به سادگی اثبات می‌شود. همچنین در متون کهن دیگر این سرزمین که پایان‌دهنده شب طولانی را توصیف می‌کنند، در رابطه با «اسب نری که دنیا را می‌پیماید» می‌خوانیم.
موضوع وقتی جالب می‌شود که همین توصیفات را پیش‌تر در رابطه با شاهزاده‌ی موعود هم شنیده باشیم و این‌جا است که به نتیجه‌ی دلخواه دست پیدا می‌کنیم: «شب طولانی یک قهرمان داشته، شخصی که در مکان‌های مختلف نام‌های متفاوتی بر او نهاده‌اند و توصیفات متفاوتی از وی کرده‌اند.
بدون شک با وقوع دوباره‌ی شب طولانی، او تنها کسی است که می‌تواند مجددا آن را پایان دهد. می‌دانیم او دوباره متولد شده است و او را آزور آهای می‌خوانیم، چون نامی بهتر و جذاب‌تر از این به ذهنمان نمی‌رسد.»
آزور آهای
بزرگ‌ترین لطف فهم این موضوع که قهرمان شب طولانی، یک نفر به خصوص است، مربوط به اطلاعاتی می‌شود که به این سبب به دست می‌آوریم. در حقیقت، وقتی می‌دانیم هر چه که مردمان مختلف از پایان‌دهنده‌ی شب بی‌پایان می‌گویند مربوط به یک نفر است، به حجم وسیع و قابل توجهی از اطلاعات دست پیدا می‌کنیم که کار ما را برای شناخت آزور آهای و در مرحله‌ی بعد یافتن نامزدهای جایگاه او آسان‌تر می‌کنند. حالا وقت آن رسیده که کتاب‌های مارتین و تمام منابعمان را زیر و رو کرده و هر چه اطلاعات از آزور آهای موجود است را دور هم جمع کنیم.
در «یورش شمشیرها» یا همان کتاب سوم، ملیساندر خطاب به داووس می‌گوید:« این‌ها همه تو پیش‌گویی نوشته شده. هنگامی که از ستاره‌ی سرخ خون می‌ریزه و تاریکی بزرگ و بزرگ‌تر می‌شه، آزورآهای دوباره از میان آتش و نمک متولد می‌شه تا اژدهایان رو از میان سنگ ها بیدار کنه.» دقیقا به مانند سخنان بالا، ایمون تارگرین در یکی از صحبت‌هایش در کتاب چهارم، تولد میان آتش و نمک و در زیر ستاره‌ی سرخ را از نشانه‌های تولد دوباره‌ی شاهزاده‌ی موعود(که دیگر می‌دانیم همان آزور آهای است) به شمار می‌آورد.
در ششمین فصل تیریون در کتاب پنجم، نامه‌ای از بِنِرو(کشیشِ   سرخِ   بزرگِ   ولانتیس) ارسال شده که موضوع آن «چیزی درباره‌ی تکمیل کردن یک پیشگویی باستانی» است. در متن این پیام آمده: « اون از میان دود و نمک متولد شده تا دوباره دنیا رو بسازه. اون کسى نیست جز آزور آهای که دوباره از درون آتش برخاسته و حالا برگشته.»
نقل قول دیگری از ماروینِ   جادوگر که خودش این پیشگویی را دروغین می‌داند نیز در این رابطه داریم:« اون، در میان دود و نمک متولد شده. در زیر ستاره‌ی خونین. من از پیشگویی‌هایی که در رابطه باهاش حرف می‌زنی مطلعم!» فارغ از تمام این ها ما می‌دانیم که ریگار تارگرین و تقریبا تمام اعضای خانواده‌اش هم این پیش‌گویی را با تمام جزئیات آن قبول دارند.
ایمون تارگرین در جایی از «ضیافتی برای کلاغ‌ها» در این رابطه می‌گوید: «{ریگار} وقتی جوون بود با من هم عقیده بود، اما بعدا به خاطر ستاره‌ی دنباله‌دارى که شب بسته شدن نطفه‌ی ایگان تو آسمون قدمگاه پادشاه دیده شده بود، متقاعد شد پسرشه که پیشگویی رو عملی می‌کنه، و یقین داشت که ستاره‌ی خونین حتما همون ستاره‌ی دنباله‌داره.»
موشکافی
فارغ از انواع و اقسام نکات نهفته درون تک تک این نوشته ها، آن‌چه با نگاهى گذرا  به این نقل قول‌ها  به دست مى آوریم چیزى نیست جز این که از سه ویژگی آزور آهای مطمئن می‌شویم: او مجددا در می�%A
اگر اين مطلب را پسنديده ايد، آن را به اشتراك بگذارد: