عرضه شاسی بلند جدید رنو در ایران+تصاویر

سعی می کنیم قیمت این خودرو بالای 200 میلیون تومان نباشد و حتی پایین تر از این مبلغ عرضه شود.


زیباترین زنان جهان در کدام کشورها هستند+تصاویر

در این رده بندی که توسط سایت بسیار معتبر UCITYGUIDES صورت گرفته ده تا از کشور هایی که زیباترین زنان را دارند طبق این رده بندی مشاهده می کنید.


یکی از بنیانگذاران «کشتی‌ کج» در کابینه ترامپ

ترامپ یکی از بنیانگذاران کشتی‌کج را برای یکی از پست‌ها در کابینه برگزیده است.


خوش استایل ترین ستاره های هفته

مجله هارپرز بازار بریتانیا و چند نشریه مد اینترنتی دیگر، هر هفته فهرستی از خوش پوش ترین و خوش استایل ترین ستاره ها و سلبریتی های دنیا را گردآوری می کنند و در کنار آن بهترین آرایش و استایلینگ مو را نیز معرفی می نمایند که گزیده ای از آنها را در این مطلب مشاهده می کنید.


گفتگو با نجات يافته از كاروان مرگ

جامعه | شنبه ۰۵ دي ۹۴ ساعت ۱۹:۲۵ | نسخه چاپي

کربلایی حسن از ماشین که پیاده شد، خنده روی لبانش خشکید و دو دستی زد توی سرش. اگر پسرش زیر بغلش را نگرفته بود، دو زانو روی زمین گل‌آلود روستا می‌افتاد.
به گزارش روزنامه اعتماد، بنر بزرگی که زیر رگبار باران تازیانه می‌خورد، پیش روی چشمانش قرار داشت؛ «بنر ترحیم ١٢ نفر از دوستانش روی داربستی بزرگ». حالا فهمیده بود،مینی‌بوسی که چند روز پیش خبر سقوطش به دره هراز را شنیده بود، ١٨ نفر از دوستانش را با خود به ته دره برده است.
همان ١٨ نفری که چند روز پیش با آنها به کربلا رفته بود اما با یک اتفاق، آنها را در ازدحام جمعیت زایران گم کرد تا تنها کسی باشد که از حادثه در امان مانده. حالا خودش می‌گوید کارش این شده که هر روز ظهر برسر مزار دوستانش برود وآنجا به قبرهای‌شان خیره ‌شود؛ یکی از آنها قبر پرویز است که قرار بود امروز، پنج دی، عروسی‌اش باشد.
نخستین‌بار چگونه از سقوط مینی‌بوس دوستان‌تان در دره هراز باخبر شدید؟
روز تشییع جنازه‌ها رسیدم روستا. تا آن موقع نمی‌دانستم. وقتی داشتم با ماشین پسرم وارد روستا می‌شدم، از دور بنرهای ترحیم ١٢ نفر از دوستانم را دیدم که اهالی روی داربست بزرگی چسبانده بودند. آنجا فهمیدم مینی‌بوسی که زایران می‌گفتند تصادف کرده وته دره هراز سقوط کرده دوستان من سوارش بوده‌اند.
شما نسبتی با جان‌باخته‌های حادثه دارید؟
ما در روستای جزین فریدونکنار زندگی می‌کنیم که ١٠٠٠ نفر بیشتر جمعیت ندارد. همه با هم خویشاوند هستیم. خانه یکی از جان باخته‌ها تنها ١٠ متر با خانه من فاصله دارد.
آخرین باری که دوستان‌تان را زنده دیدید کی بود؟
(با بغض) نهم آذر، روزی که بچه‌ها را در کربلا گم کردم، آخرین باری بود که آنها را دیدم و صدای‌شان را شنیدم.
چطور تصمیم سفر دسته‌جمعی به کربلا را گرفتید؟
من پارسال هم اربعین در کربلا بودم. امسال هم می‌خواستم بروم که دیدم بچه‌ها خیلی مشتاقند با هم برویم.
خانواده‌ها از این تصمیم استقبال کردند؟
خیلی خوشحال شدند. ما ١٩ نفر بودیم که ٣٠ آبان برای زیارت حرم امام حسین(ع) در روز اربعین، با مینی‌بوس راهی مهران شدیم. هنگام رفتن اهالی روستا تا لب جاده بدرقه مان کردند و نذری دادند. کسی فکرش را هم نمی‌کرد باید چند روز دیگر، جنازه ١٢ نفر از بچه‌ها را از دره هراز بیرون بکشند.
کسی بود که خانواده‌اش با سفرش مخالف باشند؟
مخالفت نمی‌شود گفت. یکی از بچه‌ها، پرویز نیکزاد، پنجم دی (امروز) عروسی‌اش بود. حتی تالار را هم انتخاب کرده بودند. وقتی به تهران رسیدیم، خانم و پدر خانمش هم که برای خرید عروسی به این شهر آمده بودند به پرویز گفتند با آنها به روستا برگردد اما او قبول نکرد. (با بغض) وقتی جنازه پرویز را خاک می‌کردند، مدام حرف از روز عروسی‌اش بود.
چطور شد دوستان‌تان را گم کردید؟
ما در نجف همدیگر را گم کردیم. تا آنجا من و کربلایی شید‌الله (یکی از مصدومان) جلوتر از بچه‌ها حرکت می‌کردیم اما به محض اینکه به ورودی کربلا رسیدیم، دیدیم مامورهای عراقی، راه را به خاطر ازدحام جمعیت و برگشت گروهی از زایران بسته‌اند و باید مسیر حرکت‌مان را عوض کنیم.
دوستان‌تان می‌دانستند مسیر عوض شده؟
نه، برای همین تصمیم گرفتیم برگردیم و خبرشان کنیم اما آنقدر جمعیت زیاد بود که نمی‌شد. قرار شد در اولین ایست بازرسی کربلا، از همان جایی که گلدسته‌های حرم حضرت عباس(ع) پیداست، منتظرشان بمانیم اما ناگهان فشار جمعیت فاصله‌ای ٤٠–٣٠ متری بین من و کربلایی شید‌الله انداخت. هرچه صدایش کردم نشنید، صدا به صدا نمی‌رسید. دیگر همه بچه‌ها را گم کرده بودم.
پس از آن سعی کردید دوستان‌تان را پیدا کنید؟
تقریبا ٢٠ دقیقه‌ای در آن سیل جمعیت، دنبال‌شان گشتم اما بی‌فایده بود. داشت اذان می‌زد، تصمیم گرفتم بروم نماز بخوانم. مطمئن بودم دوستانم خیلی عقب افتاده‌اند و من می‌توانم پس از نماز آنها را در ایست بازرسی ببینم.
وقتی نمازم را خواندم، دوباره دنبال بچه‌ها گشتم اما اثری از آنها نبود برای همین از ایست بازرسی کربلا رد شدم و تا ساعت چهار بعد از ظهر، درست روبه‌روی حرم حضرت عباس(ع) منتظرشان ماندم تا شاید هنگام عبور از ایست بازرسی، آنها را ببینم اما این اتفاق نیفتاد. تا اینکه ساعت ١٠ شب، حاج حسن کاظمی(یکی از جانباخته ها) تماس گرفت.
آنها از ایست بازرسی رد شده بودند؟
حاج کاظمی گفت از ایست بازرسی رد شده‌اند و شب را در یکی از موکب‌ها (زایرسرا ی بین راهی) می‌مانند. قرار شد فردا صبح تماس بگیرد تا دوباره جمع شویم. اما تا ساعت ١٠ صبح تماس نگرفت. خودم زنگ زدم. حاج کاظمی گفت بچه‌ها به خاطر جمعیت زیاد زایران تصمیم گرفتند برگردند و اربعین در قم باشند.
آنها داشتند می‌رفتند مهران تا سوار مینی‌بوس شوند. از من خواستند با آنها برگردم اما من نیت کرده بودم اربعین در کربلا باشم برای همین با حاج کاظمی خداحافظی کردم. این آخرین باری بود که صدای او را می‌شنیدم.
در کربلا خبر حادثه را از کسی نشنیدید؟
سه روز پس از رفتن بچه‌ها (روز حادثه - اربعین ایران) روبه‌روی حرم حضرت عباس(ع) ایستاده بودم که از زبان دو زایر کاروان فارس شنیدم یکی از مینی‌بوس‌های زایران ایرانی تصادف کرده و چند نفر زخمی شده‌اند. من خیالم راحت بود برای بچه‌ها اتفاقی نیفتاده چون حاج کاظمی به من گفته بود اربعین در قم می‌مانند.
چه زمانی به روستا برگشتید؟
جمعه صبح (دو روز پس از حادثه) در همان مهران سوار مینی‌بوس شدم و تا محمودآباد آمدم. آنجا پسرم آمد دنبالم.
تا آن‌موقع نمی‌دانستید مینی‌بوس سقوط کرده؟
همه از من پنهان کرده بودند. وقتی هم رسیدم محمودآباد، پسرم از ماشین پیاده شد و طوری روبوسی کرد که متوجه نشوم چه غمی دارد.
لباس مشکی تنش بود؟
بله اما رسم اهالی جزین است که تا پایان صفر، لباس مشکی می‌پوشند. من اصلا به ذهنم نمی‌رسید که دوستانم کشته شده‌اند و قرار است در مراسم تشییع‌شان شرکت کنم.
چطور متوجه شدید دوستان‌تان در همان مینی‌بوسی بودند که در دره هراز سقوط کرده؟
وقتی رسیدیم نزدیک روستا، بنر ترحیم ١٢ نفر از بچه‌ها را دیدم که روی داربست بزرگی چسبانده بودند. پسرم زد روی ترمز. وقتی پیاده شدم دو دستی زدم روی سرم. فقط گریه می‌کردم. پسرم برایم تعریف کرد که چه اتفاقی برای دوستانم افتاده. او گفت وقتی بچه‌ها داشتند می‌آمدند، در مسجد برایشان غذا پخته بودند اما همین غذا شد شام عزایشان.
پس شما روز تشییع جانباخته‌ها رسیدید؟
(با گریه) بله، وقتی رسیدم، بچه‌ها رفته بودند جنازه‌ها را از آمل بیاورند. پارچه‌های مشکی روی همه دیوارهای روستا کشیده بودند. بنرهای ترحیم همه جا چسبیده بود و صدای گریه از همه خانه‌ها بلند بود. زن‌ها قاب‌های عکس بچه‌ها و شوهرهای‌شان را در بغل گرفته بودند و گریه می‌کردند. مردها هم حال‌شان تعریفی نداشت. چند ساعت بعد تابوت‌ها را آوردند. همه بچه‌ها را در کنار هم دفن کردیم.
عکس‌العمل اهالی روستا با دیدن شما چه بود؟
فقط سوال می‌کردند چطور شد از هم جدا افتادیم؟ بعضی‌ها هم می‌گفتند شانس آوردم.
شما خودتان فکر می‌کنید شانس یارتان بود؟
(با بغض) من لیاقتش را نداشتم مثل بچه‌ها شهید شوم.
با گذشت ٢٥ روز، شرایط روستا چگونه است؟
هنوز همه روستا عزادار است. هر غروبی که مزار بروی، صدای گریه خانواده‌ها را می‌شنوی. صبح و ظهر کارشان شده گریه. من برای دلداری به خانواده جانباخته‌ها می‌گویم گریه نکنند اما آنها نمی‌توانند. یکی شان به من می‌گفت «کربلایی حسن، چطور گریه نکنم؟ آخر فقط پسرم کشته نشده، پسرعموهایم، پدرخانمم و دوستان نزدیکم هم کشته شده‌اند.»
اگر اين مطلب را پسنديده ايد، آن را به اشتراك بگذارد:
برچسبها: محمودآباد ،